بخش ۲۳ - خبر یافتن پدر لیلی از ملاقات کردن وی با مجنون و سیاست کردن وی بر آن
هوش مصنوعی: مجنون، به خاطر دوری از لیلی و عدم امکان زیارت او، در غم و اندوه به سر میبرد و شبها به دنبال معشوقش به سفر میره، اما هیچگاه از عشقش کم نمیآورد. او در شبهایی تنها به بیان عشق و درد فراق با لیلی میپردازد و علیرغم غم و اندوهش، لحظات خوشی نیز میگذرانند.
یک شب، در دل عشق و رازها، حسد برخی به آنها میانجامد و شایعاتی در بارهیشان شکل میگیرد. مجنون به یاد خداوند سوگند میخورد و از او یاری میطلبد تا با مشکلات عشقش و بدخواهانش مقابله کند. او به کمبود محبت و نزدیکی با لیلی اشاره میکند و از ستمهایی که از جانب دیگران بر او میرود، شکایت دارد. در نهایت، مجنون با تمام این دردها و غمها همچنان به عشق و یاد لیلی میپردازد و از عشق خود ناامید نمیشود.
مجنون چو به حکم آن دل افروزمحروم شد از زیارت روز
هوش مصنوعی: مجنون وقتی از دیدار محبوب دلربایش محروم شد، مانند کسی که به فرمان او از حضور در نور خورشید محروم گشته است، احساس غم و ناامیدی میکند.
تا روز غمش به شب رسدیصد ره جانش به لب رسیدی
هوش مصنوعی: تا زمانی که به شب غمش برسی، او صد بار احساس مرگ و ناتوانی کرده است.
شبها به لباس شبروانهگشتی به ره طلب روانه
هوش مصنوعی: شبها در لباس شبانه به دنبال چیزی در راهها پرسه میزدی.
منزل به دیار یار کردیوانجا همه شب قرار کردی
هوش مصنوعی: تو به سرزمین محبوب خود رفتی و در آنجا تمام شب را آرامش یافتی.
هر گاه که یافتی مجالیلب بگشادی به حسب حالی
هوش مصنوعی: هر وقت فرصتی پیدا کردی، حرفی بر اساس حال و احوال خودت بزن.
گفتی ز فراق روز با اوصد قصه سینه سوز با او
هوش مصنوعی: تو از غم دوری او گفتم، که چقدر درد و قصه در دل دارم.
هر چند ز هجر غصه کش بودبا این تک و پوی نیز خوش بود
هوش مصنوعی: با وجود اینکه از دوری معشوق غمگین بود، اما به همین حرکت و تلاش خود هم خوشحال بود.
یک شب به هم آن دو پاکداماندر کشور عشق نیکنامان
هوش مصنوعی: یک شب دو نفر با پاکدامنی و صداقت در سرزمین عشق و محبت، در میان انسانهای نیکونام و درستکار، ملاقات کردند.
بودند نشسته هر دو تنهاانداخته در میان سخن ها
هوش مصنوعی: دو نفر به تنهایی نشستهاند و در میان صحبتهایشان موضوعاتی را مطرح کردهاند.
از مرده دلان حی جوانیدر شیوه عشق بدگمانی
هوش مصنوعی: افرادی که دلهایشان مرده است، نمیتوانند به شیوه عشق امیدی داشته باشند و همیشه نسبت به آن بدگمان هستند.
بگذشت بر در آن شکسته حالانبا هم ز درون خسته نالان
هوش مصنوعی: جمعی از آدمهای رنجکشیده و ناتوان از کنار در عبور کردند و از درون دلهایشان به طور ناخودآگاه نالهای خستهکننده به گوش میرسید.
بر صحبت تنگشان حسد بردواندر حقشان گمان بد برد
هوش مصنوعی: او به خاطر نزدیکی و ارتباط محدودشان حسادت میورزد و در مورد آنها نظر بدی دارد.
آری نیکی ز بد نیایدهر حامله جنس خویش زاید
هوش مصنوعی: درست است که نیکی از بدی به وجود نمیآید و هر موجودی همان چیزی را به دنیا میآورد که در درون خود دارد.
چیزی که بود ز سرکه یا میدر کوزه همان تراود از وی
هوش مصنوعی: آنچه که در قلب و درون انسان وجود دارد، از او خارج میشود و نمیتواند چیزی جز آنچه در درونش است، بروز دهد.
القصه ز چشمه سار لیلییک قطره که دید ساخت سیلی
هوش مصنوعی: در نهایت، وقتی لیلی را از دور مشاهده کرد، آنقدر تحت تاثیر قرار گرفت که احساسش مانند سیلی به راه افتاد.
شد روز دگر به خلوت رازپیش پدرش فسانه پرداز
هوش مصنوعی: روز دیگری فرارسید و او به تنهایی به پیش پدرش رفت و داستانها و داستانسراییها را آغاز کرد.
در خرمن خشکش آتش افروختزان شعله نخست خرمنش سوخت
هوش مصنوعی: در انباری که خشک بود، آتش روشن کرد و همین شعله اولیه باعث سوختن کل انبارش شد.
آمد سوی لیلی آتش افکنوان راز شبانه ساخت روشن
هوش مصنوعی: شخص به سوی لیلی میرود و آتش عشقش را به راه میاندازد و در دل شب آن راز را آشکار میکند.
بهر ادبش گشاد پنجهگل را به طپانچه ساخت رنجه
هوش مصنوعی: برای حفظ احترام و زیبایی، گل را به شکلی لطیف و زیبا در نظر گرفته که در عین حال هم آسیبپذیر است و نیاز به مراقبت دارد.
چون نیلوفر ز زخم سیلیکردش رخ لاله رنگ نیلی
هوش مصنوعی: چون نیلوفر به خاطر زخم سیلی، رنگ رخ لاله را به رنگ آبی تغییر داد.
از ضربت چوب تر بر اعضاشگل خاست ز چوب گلبن آساش
هوش مصنوعی: از ضربه چوب تر بر بدنش، گلهای زیبایی رویید؛ چون چوب گلابی به آرامش او انجامید.
هر دم می گفت توبه لیلیاز هر چه نه عشق قیس یعنی
هوش مصنوعی: هر لحظه لیلی میگفت که توبه کردهام از همه چیزهایی که به جز عشق قیس هستند، یعنی اینکه همه چیز برای او بیارزش است و تنها عشق قیس برایش اهمیت دارد.
هر دم می کرد ناله زارلیکن نه ز لت، ز فرقت یار
هوش مصنوعی: او هر لحظه ناله میکرد و گله داشت، اما نه به خاطر ضربه یا آسیبی، بلکه به دلیل دوری و جدایی از یارش.
هر دم می ریخت از مژه خونلیکن ز فراق روی مجنون
هوش مصنوعی: هر لحظه از چشمانش اشک میریخت، اما این اشکها به خاطر دوری چهرهٔ محبوبش بود.
بعد از همه یاد کرد سوگنداول به جلال آن خداوند
هوش مصنوعی: پس از آنکه همه چیز را به خاطر آورد، ابتدا به بزرگوارى خداوند سوگند یاد کرد.
کز هیبت اوست چرخ افلاکآورده رخ نیاز در خاک
هوش مصنوعی: از قدرت و عظمت اوست که آسمانها به زمین آمده و چهرهی نیاز را بر خاک نشاندهاند.
وانگه به لوایح کمالشلامع ز بدایع جمالش
هوش مصنوعی: سپس بر روی نشانههای کمالش درخشان از زیباییهایش.
وانگه به مقربان درگاهز اسرار صفات و ذاتش آگاه
هوش مصنوعی: سپس به نزدیکان و مقربان خود از رازهای صفات و ذاتش آگاه میکند.
کز جراء/ت قیس ازین غم آبادخواهم به خلیفه برد فریاد
هوش مصنوعی: از این غم و اندوه که برای قیس به وجود آمده، میخواهم صدایم را به خلیفه برسانم و از او کمک بخواهم.
او کیست که گاه صبح و گه شامدر طوف حریم من زند گام
هوش مصنوعی: او کیست که در صبح و عصر به حریم من قدم میگذارد؟
صد دام نهد ز حیله و کیدتا طرفه غزال من کند صید
هوش مصنوعی: به دامهای بسیاری از ترفندها و فریبها اقدام میکند تا شکار زیبای من را به دست آورد.
گر داد خلیفه داد من خوشور نی بندم من ستمکش
هوش مصنوعی: اگر خلیفه به من عطاء کند، خوشحال میشوم؛ و اگر هم به من ندهد، من همچنان در مقابل ستمی که میبینم سکوت نمیکنم.
در رهگذر وی از ستیزهمحکم بندی ز تیغ و نیزه
هوش مصنوعی: در مسیر او از نبرد و ستیزه، از شمشیر و نیزه باید به طور محکم و استوار دفاع کرد.
یا پای برون نهد ازین راهیا دست کند ز عمر کوتاه
هوش مصنوعی: یا باید از این راه بیرون برود یا اینکه باید دست از عمر کوتاه خود بکشد.
مجنون چو ازین حدیث جانسوزآگاهی یافت هم در آن روز
هوش مصنوعی: مجنون وقتی از این داستان دردناک باخبر شد، همان روز حال عجیبی پیدا کرد.
شد عرصه دهر تنگ بر ویزد غصه هجر چنگ در وی
هوش مصنوعی: زمانه بر او تنگ شده و غم جدایی به قلبش چنگ میزند.
گشت از تک و پوی پای او سستوز حرف امید لوح دل شست
هوش مصنوعی: حضور او باعث شد که تمام تلاشها و کوششهای من بیثمر بماند و ناامیدی در دل من جا بگیرد.
بنشست و کشید پا به داماناز رفتن آشکار و پنهان
هوش مصنوعی: او نشسته و پاهایش را بر دامن گذاشته است، از رفتن ظاهر و پنهان خود را میکشد.
نی از غم خویش از غم یارکز جور پدر نبیند آزار
هوش مصنوعی: من از غم خودم نمینالم، بلکه به خاطر غم یار ناراحت هستم، چرا که او از ظلم پدر خود آسیبی نمیبیند.