بخش ۴۷ - پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن
هوش مصنوعی: این متن از "لیلی و مجنون" حکایت عشق مجنون به لیلی و مصائبی است که بر سر او میآید. مجنون در جستجوی لیلی به دیاری میرود و دچار شیدایی و بیقراری میشود. او به پوست و مغز تشبیه میشود که در آن تلاشی برای نزدیک شدن به معشوق وجود دارد، اما موانع زیادی بر سر راه است.
مجنون در دشت با رمهای میبیند و از زیبایی و نور لیلی الهام میگیرد. او بلافاصله متوجه پوست گوسفند شده و تلاش میکند با پوشیدن آن، به نزدیکی لیلی برسد. مجنون در این پروسه دچار سردرگمی و عاشقانهٔ شدید میشود و با چشمان پر اشک و دل شکسته به عشقش فکر میکند.
پس از فراز و نشیبهای بسیار و صحبتهای دلنگیر میان مجنون و لیلی، در نهایت آن دو به هم میرسند و تمام احساسات و درد و عشق نهفته در دلشان را با هم به اشتراک میگذارند. این جستجو و عشق منجر به داستان غمانگیز و عاشقانهای میشود که در نهایت، با طلوع صبح و جدایی دوباره بین آنها همراه است.
آن پوست و مغز قصه اش نغزاز پوست چنین برون دهد مغز
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که باطن یا جوهر یک داستان یا موضوع باارزش و جذاب است، و این ارزش درونی، از احتمالات ظاهری و بیرونی آن به دست میآید. در واقع، مغز و محتوای عمیق یک قضیه زمانی نمایان میشود که از ظواهر بیرونی آن فراتر برویم.
کان پوست شناس مغز دیدهاز پوست به مغز آن رسیده
هوش مصنوعی: انسانی که درک عمیقی دارد، میتواند از ظواهر و ظاهر امور به عمیقترین و باطنترین حقیقتها پی ببرد.
چون شد به دیار یار نزدیکشد کار بر او چو موی باریک
هوش مصنوعی: وقتی به سرزمین محبوبش رسید، کارها برای او مانند موی نازک و شکننده شد.
نی رخصت پیش یار رفتننی صبر ازان دیار رفتن
هوش مصنوعی: اجازه حضور نزد محبوب نیست و دیگر تاب و تحمل ماندن در این دیار را ندارم.
از قرب دیار شوق افزودوز وصل هزار مانعش بود
هوش مصنوعی: از نزدیکی جایی که شوق و عشق وجود دارد، احساسات و اشتیاق افزایش مییابد، اما هزاران مانع وجود دارد که ما را از رسیدن به وصال و اتحاد باز میدارد.
سرگشته در آن دیار می گشتوآشفته و بی قرار می گشت
هوش مصنوعی: در آن سرزمین، به طور مداوم سردرگم و بیقرار بود و آرامش نداشت.
هر کس که در آن دیار دیدییا در راهی به او رسیدی
هوش مصنوعی: هر کسی را که در آن سرزمین دیدی یا در مسیری به او برخورد کردی،
زو چاره کار خویش جستیدرمان درون ریش جستی
هوش مصنوعی: تو برای حل مشکل خود به دنبال راهی هستی و در دل خود به جستجوی درمانی پرداختهای.
روزی می گشت گرد آن دشتناگه رمه ای ز دور بگذشت
هوش مصنوعی: یک روز در دشت راه میرفتم که ناگهان گلهای از حیوانات از دور ظاهر شد و گذشت.
شد گرد رمه عبیر جیبشکامد ز عبیردان غیبش
هوش مصنوعی: رمه به گرداو آمده و عطر خوشی از جیبش در حال بیرون آمدن است که نشاندهنده حالتی اسرارآمیز و جالب است.
از نور شبان چو لمعه نورمی تافت فروغ لیلی از دور
هوش مصنوعی: از نور شبان، نوری میتابید که یادآور زیبایی لیلی بود که از دور درخشش داشت.
زانه لمعه چو یافت روشناییافروخت چراغ آشنایی
هوش مصنوعی: زمانی که به جان و دل آگاهی و نور را پیدا کرد، مانند چراغی روشنایی بخش برای دوستان و آشنایانش شد.
گفت ای ز تو در سیه گلیمیروشن شده آتش کلیمی
هوش مصنوعی: گفت: ای کسی که از تو در ظلمات، نور آتش یک یهودی نمایان شده است.
هر کوه ز مقدم تو طوریدر طور ز آتش تو نوری
هوش مصنوعی: هر کوه به خاطر تو مانند کوه طور است و از آتش تو نور میتابد.
ای وادی ایمن از تو این خاکترسان ز عصات نیل افلاک
هوش مصنوعی: ای وادی امن، خاک تو از خوف عصیان به آسمانها میلرزد.
هر جا که ز کف بیفکنی چوببر معرکه ددان فتد کوب
هوش مصنوعی: هر جا که چوبی را رها کنی، در محلی که دزدان جمع هستند، به زمین میافتد و باعث سر و صدا میشود.
هر چند به صورت آن عصاییستدر دیده خصم اژدهاییست
هوش مصنوعی: هرچند که در نگاه اول، آن شخص مانند یک چوب ساده به نظر میرسد، اما در واقعیت و باطن خود، بسیار قدرتمند و خطرناک است.
بربوده به دشت از دد و دامآواز فلاخن تو آرام
هوش مصنوعی: در دشت، صدای فلاخن تو سکوت دد و دام را بشکسته و از بین برده است.
هر گه سنگی به زور بازودر کفه آن کنی ترازو
هوش مصنوعی: هر بار که با نیروی بازو سنگی را در کفه ترازوی آن قرار دهی، وزن آن را سنگینتر میکنی.
گرگ از رمه ات ز بیم آن سنگافتان خیزان جهد به فرسنگ
هوش مصنوعی: گرگ به خاطر ترس از سنگی که به سمتش پرتاب شده، از گوسفندانت فرار میکند و با سرعت زیادی از جایی دور میشود.
ور زانکه شوی ازان فلاخنبر برج فلک عروسک افکن
هوش مصنوعی: اگر از شر فلک نجات یابی، بر قله آسمان عروسکی خواهی افکند.
افتاده ز ترس لرزه بر شیرخود را زان برج افکند زیر
هوش مصنوعی: از ترس، شیر قوی و نیرومند هم لرزیده و از بلندی به زمین افتاده است.
ای کاسه تو کشیده خوانیپرورده ز شیر خود جهانی
هوش مصنوعی: ای کاسهای که با شیر مادرت پرورش یافتهای و در زندگی پر از نعمتها قرار داری.
هر صبح ز خوانش این کهن پیربزغاله و بره را دهد شیر
هوش مصنوعی: هر صبح، این پیرمرد برای بزغاله و برهاش شیر میآورد.
با تشنه لبی منم اسیریزین خوان کرم نخورده شیری
هوش مصنوعی: من در حالی که تشنهام و در این سفرهای که پر از نعمت است، کاملاً بینصیب ماندهام.
با تشنه لبان چو چرخ مستیزیک جرعه شیر بر لبم ریز
هوش مصنوعی: با افرادی که در حال گرسنگی و تشنگی هستند معاشرت نکن، یک قاشق شیر به دهانم بریز.
شیری نه که تن بپروراندشیری که غذا به جان رساند
هوش مصنوعی: شیر تنها موجودی نیست که تنها از نظر ظاهری نیرومند باشد، بلکه شیر واقعی کسی است که به دیگران زندگی و sustenance میبخشد.
یعنی که ز لطف و مهربانیرحمی بنما چنانکه دانی
هوش مصنوعی: رحمت و محبت خود را به نمایش بگذار، مطابق آنچه که میدانی و میتوانی.
بگشای به کوی لیلی ام دردزدیده به سوی لیلی ام بر
هوش مصنوعی: به کوچههای لیلی قدم بگذار و با دلی پر از عشق و امید به سوی او برو.
تا بو که به گوشه ای نشینمپوشیده جمال او ببینم
هوش مصنوعی: من تمایل دارم که در جایی آرام بنشینم و در خفا زیبایی او را تماشا کنم.
از تو به قلاده سگم خوشچون سگ به قلاده خودم کش
هوش مصنوعی: من به زنجیر و قلادهام قناعت میکنم، مانند سگی که به زنجیرش افتخار میکند.
باشد که طفیلی سگانشسایم سر خود بر آستانش
هوش مصنوعی: امیدوارم که همچون سگانش در کنار او باشم و سرم را بر درگاهش بگذارم.
یا کن ز سر وفا پسندیخاصم به لباس گوسفندی
هوش مصنوعی: به خاطر وفای خاصی که به من داری، حالا با لباس ساده و بیپیرایهای مانند گوسفند، رفتار کن.
آمد تن من گسسته جانیبی پوست و گوشت استخوانی
هوش مصنوعی: بدن من به حالت نامناسبی درآمده و روح من از آن جدا شده است. من نه پوست دارم و نه گوشتی، فقط استخوانهایم باقی ماندهاند.
زین گله که جان فدای آنمیک پوست بکش در استخوانم
هوش مصنوعی: از این گروه که به خاطر آن جانم را فدای آنها کردهام، فقط یک لایه از وجودم را در درونم بگستر.
شاید به حریم ارجمندانگنجم به طفیل گوسفندان
هوش مصنوعی: شاید در دل قدرتمندان و افراد بزرگ جا پیدا کنم به خاطر وجود افرادی که به ظاهر ساده و بیاهمیتند.
چون گله به آن حرم درآیدلیلی سوی آن نظر گشاید
هوش مصنوعی: زمانی که گروهی به حرم وارد میشوند، لیلی نیز به سمت آنجا نگاه میکند.
من نیز به آن نظر درآیمپنهان سوی او نظر گشایم
هوش مصنوعی: من هم به سمت او نگاه میکنم و به طور مخفیانه به او توجه میکنم.
رویی بینم که در فراقشدل سوخته ام ز اشتیاقش
هوش مصنوعی: چهرهای میبینم که به خاطر دوریاش، دلام پر از آتش اشتیاق و حسرت است.
این گفت و چو سایه بی خود افتادچون مرده به خاک مرقد افتاد
هوش مصنوعی: او این را گفت و به نحوی بیهوا و بیخود بر زمین افتاد، مثل اینکه مرده باشد و در خاک آرامیده باشد.
تا ماهی و ماه کرد ازو راهاز دیده سرشک وز جگر آه
هوش مصنوعی: تا زمانی که ماهی از آب خارج نشود، راهی برای دیده شدن اندوه و حسرت از دل وجود نخواهد داشت.
بالای سرش شبان نشستهچشمی گریان دلی شکسته
هوش مصنوعی: بر فراز سرش چوپانی نشسته است که چشمانش پر از اشک و دلش پاره پاره است.
زان بیهوشی چو با خود آمدواندوه شده یکی صد آمد
هوش مصنوعی: زمانی که از بیهوشی به هوش آمد و احساس غم کرد، همچون صد غم به دلش نشست.
بگشاد شبان لب ترحمگفت ای شده در هوای دل گم
هوش مصنوعی: شبانی با کلامی محبتآمیز به کمک کسی میشتابد و میگوید: ای شخصی که در آرزوهای دل خود گم شدهای، من در این زمینه به تو یاری میرسانم.
خوش باش که وقت دلنوازیستوامشب شب وصل و کار سازیست
هوش مصنوعی: از زندگی لذت ببر زیرا این زمان برای خوشی و نزدیکی به یکدیگر است و امشب شب ملاقات و ساختن ارتباطی عمیق است.
آورد به سوی او یکی پوستکین پرده توست تا در دوست
هوش مصنوعی: شما یک پرده از کینه و دشواری به سوی او میبرید، تا به دوستی و ارتباط نزدیک با او برسید.
این را در پوش و شاد و خندانمی رقص میان گوسنفدان
هوش مصنوعی: این را در پوش و شاداب باش و با خوشحالی بین گوسالهها برقصد.
شاید کامروز همچو هر روزگرد رمه گردد آن دل افروز
هوش مصنوعی: شاید امروز، مانند هر روز، آن دلانگیز به دور رمه (گوسفندان) بچرخد و خوشحال کند.
حال تو در آن میان نداندوز کف به تو راحتی رساند
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که وضعیت تو در آن شرایط مشخص نیست و تنها از طریق دل و دست میتوان آرامشی به تو منتقل کرد.
مسکین مجنون چو پوست را دیدسوی رمه میل دوست بشنید
هوش مصنوعی: مجنون بیچاره وقتی که پوست (بز یا گوسفند) را دید، به یاد رمه و دلبستگیاش به دوستش افتاد.
برخاست فکنده پوست در بربرساخت ز دست پای دیگر
هوش مصنوعی: از جایش بلند شد و با تلاش خود، پوستهای که بر تن داشت را کنار زد و با کوشش، به سمت دیگر رفت.
پیوسته دلی اسیر غم داشتکاندر ره عشق پای کم داشت
هوش مصنوعی: دل همیشهای که در غم اسیر بود، به خاطر آنکه در مسیر عشق کمجرأت بوده است، حالتی از افسردگی و ناتوانی را تجربه میکند.
با آن پایی که داشت پیوستهر پای دگر کش آمد از دست
هوش مصنوعی: با آن پای که داشت، هر پا به سمت دیگری دراز شده بود و از دستش رها شده بود.
با آن رمه خم ز بار غم پشتهم پای همی دوید هم پشت
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تصویر کشیدن حس و حال غم و اضطراب میپردازد. او به نوعی از دویدن دستهای از گوسفندها اشاره میکند که به خاطر سنگینی بار غم بر دوششان، به شکل خمیده و ناتوان در کنار یکدیگر حرکت میکنند. این تصویر نشاندهندهی همدردی و همراستایی در میانهی چالشها و مشکلات است.
می زد به امید دست و پاییتا بو که ازان رسد به جایی
هوش مصنوعی: او تلاش میکرد و به انتظار آمدن نتیجهای بود، تا ببیند که آیا از این کوشش به جایی میرسد یا نه.
می گفت به زیر لب که یارباین خلعت نورسیده کامشب
هوش مصنوعی: او به آرامی به خود میگفت: ای کاش این لباس تازه که به او داده شده، امشب را جشن بگیرد.
از نرمی دولتم به پشت استبا آن سنجاب بس درشت است
هوش مصنوعی: به خاطر نرمی و لطافت زندگیام، مانند سنجاب بزرگ و چابکی که در پس آن هست، به راحتی میتوانم به جلو بروم.
گر قصه آن رسد به قاقمدر خود کشد از خجالتش دم
هوش مصنوعی: اگر داستان به من برسد، از شرم به خودم میپیچم و ساکت میشوم.
با نرمی آن ز مو درشتیاقرار کند به خارپشتی
هوش مصنوعی: با نرمی و لطافت خود، موها به درشتی و زبری خارپشت اعتراف میکنند.
زین پوست شدم چو نافه مشکیناینجا چه سگ است آهوی چین
هوش مصنوعی: از این پوست بیرون آمدهام، مانند عطر مشکین، اینجا چه چیزی وجود دارد که شبیه یک آهو در چین است.
ان نیست سزا به قد هر کستا جان دارم لباسم این بس
هوش مصنوعی: این نیست که هر کسی به اندازه قدش شایستگی داشته باشد، اما تا زمانی که از جان برخوردارم، همین مقدار برای من کافی است.
از شادی این لباس بر تنصد پوست نشست گوشت بر من
هوش مصنوعی: از خوشحالی، این لباس به قدری بر تنم تنگ شده که مانند صد لایه پوست به نظر میرسد و گوشت من را محاصره کرده است.
زین پوست شدم سعادت اندوزدر پوست همی نگنجم امروز
هوش مصنوعی: از این جسم و ظاهر جدا شدم و به دنبال سعادت و خوشبختی هستم، اما امروز نمیتوانم در این قالب محدود جا بگیرم.
با خود بود اندرین فسانهکاورد ره آن شبان به خانه
هوش مصنوعی: شبان با خیال و اندیشهای که در سر دارد، راهی را به سوی خانهاش پیدا کرده است.
لیلی آمد ز خانه بیرونچون چارده مه ز دور گردون
هوش مصنوعی: لیلی از خانه بیرون آمد و به زیبایی همچون ماه کامل در آسمان میدرخشید.
گردن ز حلی بلند آوازساق از خلخال نغمه پرداز
هوش مصنوعی: گردن او چون زینتی بلند، صدای ساق آن به مانند نغمهای خوش از خلخال به گوش میرسد.
پر کرده ز زلف پر خم و تابدامان جهان ز عنبر ناب
هوش مصنوعی: زلفهای پرپیچ و خم، دنیای ما را بوی خوش و عطر دلانگیز عنبر پر کرده است.
کرد از رمه جا به یک کنارهبگشاد نظر پی نظاره
هوش مصنوعی: او از میان گله دور شده و به گوشهای رفته است تا به تماشای منظره بپردازد.
هر زنده به نوبت از بز و میشزان گله همی گذشتش از پیش
هوش مصنوعی: هر موجود زنده به نوبت از میان برهها و بزهای آن گله عبور میکند.
نوبت چو به آن رمیده افتادهاز پوست به دوست دیده بگشاد
هوش مصنوعی: وقتی نوبت به آن موجود غریبی رسید که از دنیا جدا شده، چشمش به دوست باز شد.
نی صبر بماند نه قرارشوز دست برفت اختیارش
هوش مصنوعی: نه صبری باقی مانده و نه آرامشی برای او، و از دستش اختیارش نیز رفته است.
بانگی زد و بی خبر بیفتادچون سایه به رهگذر بیفتاد
هوش مصنوعی: صدایی به گوش رسید و ناگهان بیخبر بر زمین افتاد، مانند سایهای که بر رهگذری سایه میاندازد.
لیلی چو شنید بانگ بشناختکان کیست نظر به سویش انداخت
هوش مصنوعی: لیلی وقتی صدای او را شنید، شناخت که او کیست و به سویش نگاهی انداخت.
افتاده چه دید پوستی خشکپر خون جگرش چو نافه مشک
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تصویر درد و زخم عمیق یک شخص اشاره میکند که در ظاهر شاید خیلی خشک و بیروح به نظر برسد، اما در درونش عواطف و عذاب شدیدی وجود دارد. این توصیف نشاندهنده تضاد بین ظاهر و باطن است؛ به طوری که پوست خشک و بیحالتش در واقع نشانگر غم و اندوهی عمیق است، مانند مشک که از اعماق وجودش عطر و بوی خوشی میتراود.
هم عقل ز دست داده هم هوشهم چشم ز کار مانده هم گوش
هوش مصنوعی: عقل و درک خود را از دست دادهام و هوش و توجهام در حالتی از ناتوانی است. حتی چشمهایم نمیتوانند به درستی کار کنند و گوشهایم نیز چیزی را نمیشنوند.
بالین ز کنار خویش کردشوز چهره به گریه شست گردش
هوش مصنوعی: او بالین خود را ترک کرد و با اشک چهرهاش را شست.
از خوی به گلاب عطر پروردزان بیهوشی به هوشش آورد
هوش مصنوعی: از وجود خود عطر و زیبایی را پرورش داد و از آن حالت بیخودی به هوشیاری و آگاهی رسید.
آمد چو به هوش و دیده بگشادپیش رخ او به سجده افتاد
هوش مصنوعی: زمانی که به خود آمد و چشمانش را باز کرد، به محض دیدن او، به نشانه احترام در برابرش به سجده افتاد.
کای مردم چشم چشم بازانوی قبله ناز پرنیازان
هوش مصنوعی: ای مردم، شما که با چشم باز زندگی میکنید، به او که مرکز توجه و محبت نازپروردههاست، نگاه کنید.
ای گلبن باغ سربلندیوی نور چراغ ارجمندی
هوش مصنوعی: ای گل دلانگیز باغ افتخار و تو نور باارزش چراغ راهنمایی.
ای عرش برین تو و زمین منهیهات که آن تو باشی این من
هوش مصنوعی: ای عرش بلند، تو و زمین من! هرگز نمیتوانم بپذیرم که تو متعلق به من باشی و من متعلق به تو!
باور نکنم من فتادهکین بر سر من تویی ستاده
هوش مصنوعی: نمیتوانم باور کنم که کسی از روی کینه به من آسیب رسانده باشد؛ چون تو به خاطر من در این موضع قرار گرفتهای.
سر برده بر اوج لامکان عرشخاشاک زمین کیش سزد فرش
هوش مصنوعی: شخصی که به بالاترین نقطهی بیزمانی و مکان رسیده، آیا شایسته نیست که بر روی خاک و علفهای زمین نشیند و آن را زیر پای خود قرار دهد؟
دامان تو در کفم محال استگر نغلطم امشب این خیال است
هوش مصنوعی: اگرچه امید دارم که به دامن تو دست یابم، اما میدانم که این آرزو غیرممکن است. حتی اگر امشب دچار توهم شده باشم، باز هم این فکر نمیتواند حقیقت داشته باشد.
مستان که به شب خیال بیننددر خواب دو صد محال بینند
هوش مصنوعی: شعر به این معناست که افرادی که در حالت شادی و مستی به سر میبرند، در تاریکی شب و در دنیای خواب، میتوانند به تخیل و رویاهای عجیب و غریبی دست پیدا کنند. این افراد در خواب، قادرند شاهد اتفاقات شگفتانگیزی باشند که در واقعیت امکانپذیر نیست.
آنجا که ز طالعم دلیل استاین واقعه هم ازان قبیل است
هوش مصنوعی: آن مکان که نشانهای از سرنوشت من وجود دارد، این واقعه نیز از همان نوع است.
خوابی که در او رخ تو بینمبا تو به فراغ دل نشینم
هوش مصنوعی: وقتی خواب تو را میبینم، با دل آرام و راحت کنار تو هستم.
بیداری دولت من است آنبینایی چشم روشن است آن
هوش مصنوعی: دولت و موفقیت من به بیداری و آگاهی بستگی دارد و این آگاهی به مانند یک بینایی روشن و شفاف است.
لیلی چو نیازمندیش دیدوان نکته دلنواز بشنید
هوش مصنوعی: وقتی لیلی نیاز خود را مشاهده کرد و آن نکتهی دلانگیز را شنید، به این آگاهی رسید.
گفت ای شده میهمانم امشبآسوده به توست جانم امشب
هوش مصنوعی: من امشب مهمان تو هستم و آسوده خاطر به تو دل بستهام.
این پوست بود ز دوست مانعاز دوست شو به پوست قانع
هوش مصنوعی: اگر این جسم و ظواهر دنیایی مانع از ارتباط واقعی با محبوب واقعیات میشود، بهتر است به ظاهر اکتفا نکنی و به چیزهای عمیقتر و معناهای واقعی توجه کنی.
از گردن خود بیفکن این پوستبی پوست نشین چو مغز با دوست
هوش مصنوعی: از خودت این بار سنگین را دور کن و مثل مغز درون جویی از دوستی نشسته باش.
تا چند سخن ز پرده گوییمرازی دو سه پوست کرده گوییم
هوش مصنوعی: چرا باید مدتها صحبت کنیم و سخن را در پرده نگه داریم، وقتی که میتوانیم به راحتی برخی از رازها را فاش کنیم؟
شب روشن بود و ماه تابانمحنت به ره عدم شتابان
هوش مصنوعی: شب روشن و زیبا بود و ماه درخشان روی درد و رنج را به سمت عدم و نیستی میبرد.
تا صبح به یکدگر نشستندیک لحظه لب از سخن نبستند
هوش مصنوعی: تا صبح، آنها با هم صحبت کردند و حتی یک لحظه نیز از گفت و گو باز نایستادند.
صد قصه به آه و ناله گفتنددرد دل چند ساله گفتند
هوش مصنوعی: بسیاری از داستانها و ماجراها را با گریه و ناله بیان کردند و سالها از درد دل خود سخن گفتند.
صد نکته هنوز بود باقیزد مرغ ترانه فراقی
هوش مصنوعی: هنوز نکات زیادی باقی مانده است که باید گفته شود، در حالی که پرندهی ترانه دلتنگی را سر میدهد.
صبح از دم گرگ رایت افراشتسگ خفت و خروس نعره برداشت
هوش مصنوعی: صبح وقتی که گرگ دم خود را بالا برد، سگ خوابش برد و خروس شروع به آوازخوانی کرد.
چون نعره او سماع کردندیکدیگر را وداع کردند
هوش مصنوعی: وقتی صدای او را شنیدند، یکدیگر را ترک کردند و وداع گفتند.
آن جانب خیمه قد ستون کردوین دشت ز گریه لاله گون کرد
هوش مصنوعی: طرف خیمه به قدری بلند و محکم شد که مانند ستونی ایستاده است و این دشت به خاطر اشکها به رنگ لاله درآمده است.
این است بلی سپهر را کارکز بعد هزار رنج و تیمار
هوش مصنوعی: این کار آسمان است که پس از هزاران رنج و مشکلات به وقوع پیوسته است.
گر خسته دلی جگر فگارییابد ره وصل پیش یاری
هوش مصنوعی: اگر دلی خسته باشد و دلتنگ، در راه وصال به یار خود، همه سختیها را تحمل میکند.
ناکرده نگاه در رخش تیزدستش گیرد که زود برخیز
هوش مصنوعی: چشمبرهم زدن نمیتوانی نگاهت را از زیبایی او برداری، چون او به سرعت تو را به حرکت وامیدارد.