بخش ۵۳ - رفتن آن اعرابی به دیار لیلی و خبر وفات مجنون را به وی رساندن و اظهار کردن لیلی آن معنی را پیش از گفتن اعرابی
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر داستان عرابی را روایت میکند که پس از دفن مجنون به جستجوی لیلی میرود. او پس از تلاشهای بسیار، لیلی را در خیمهاش میبیند و از حال و روز مجنون برایش میگوید. عرابی از درد و غم فراوان مجنون برای عشقش سخن میگوید و اینکه چگونه او به خاطر فرقت لیلی جان باخته است. لیلی به این خبر بسیار متاثر میشود و به یاد مجنون دلسوزی میکند و آرزو دارد که با او دوباره به هم برسند. در پایان، شاعر به درد و رنج ناشی از جدا شدن از یار میپردازد و به پیوند دوبارهی عاشقان در این دنیای پر از غم و درد اشاره میکند.
فهرست نویس این جریدهبر خاتمت این رقم کشیده
نویسنده این دفتر، در سرانجام داستان چنین آورده است.
کان اعرابی حریف موزونچون شد فارغ ز دفن مجنون
آن اعربی، که دوست خوبی بود، پس از دفن مجنون،
بر آهویی تک جمازه بنشستاحرام حریم یار او بست
بر شتری تیز رو نشست و آهنگ یار او [لیلی] کرد.
میشد دل و جان درد پروردتا پی به دیار لیلی آورد
تا آنکه با دل و جانی دردمند، به دیار لیلی رسید.
پرسان پرسان به خانه خانهمیگشت به قصد آن یگانه
به قصد دیدن لیلی [آن یار یگانه]، پرسان پرسان خانه به خانه میرفت.
تا برد به سوی خیمهاش راهدیدش بیرون خیمه چون ماه
زمانی که به سوی خیمهاش میرفت، او را چون ماه بیرون خیمه دید.
نی ماه که مهر عالم افروزنی مهر که آتش جهانسوز
نه ماه که خورشید جهان افروز، و نه مهر (خورشید) که آتشی جهان سوز.
مه حلیه و مشتری حمایلحوری شیَم و پری شمایل
ماه رخسار و مشتری پیکر؛ دارای خوی حوری و سرشتِ پَری.
از دورش اگر چه دید و بشناختخود را به شناختن نینداخت
هرچند از دور او را شناخت، اما به روی خود نیاورد.
پرسید که ای مه تمامیکامروز مقیم این مقامی
از او پرسید: «ای ماه تمام، که امروز اینجایی،
لیلی که به رخ مه تمام استمأواش کجا و او کدام است
«لیلی که ماه تمام است چه کسی است و کجا زندگی میکند؟»
گفتا منم آن و رو بگرداندمیراند ز دیده اشک و میخواند
[لیلی] گفت: «منم» و روی برگرداند؛ در حالی که اشک میریخت و میخواند:
کین دل که به پهلوی چپش جاستاز وی نشنیدهام بجز راست
«دل من که در سمت چپ است، جز راست چیزی از آن نشنیدهام.
هر لحظه کند حدیث با منکان خاک نشین چاک دامن
«هر لحظه به من میگوید که آن خاک نشینِ چاکدامن،
کاوارهٔ توست در بیابانبهر تو به کوه و در شتابان
« که به خاطر تو شتابان آواره کوه و بیابان است،
از محنت فرقت تو مردهستتنها و غریب جان سپردهست
«از درد جدایی تو مرده و تنها و غریب، جان سپرده است.
ای وای ز بی نصیبی اووز بی کسی و غریبی او
« ای وای بر بینصیبی، تنهایی، بیکسی و غریبی او.»
بگریست عرابی و فغان کردکای خاک تو ماه آسمان گرد
عربی با ناله و گریه گفت: «ای خاکت، گَردِ ماه آسمان!
والله که دل تو راست گفتهستوین گوهر راز راست سفتهست
«به خدا سوگند که دل تو راست گفته و گوهر این راز را نیز به خوبی سُفته است.
مجنون ز غم تو مرد مسکینوز هجر تو جان سپرد مسکین
«مجنون بیچاره از غم تو درگذشت و از دوری تو جان سپرد.
کردهست غزالی اندر آغوشبر یاد تو شربت اجل نوش
«غزالی را در آغوش گرفته و به یاد تو، شربت مرگ را نوشیده است.
جز دام و ددش کسی به سر نهوز بی کسیش غمی بتر نه
«هیچکس جز دد و دام سراغش را نمیگیرد و از بیکسی او غمی فراتر نیست.
من مرده به سر رسیدم او راتنهاو غریب دیدم او را
«من بالای سر مرده او رسیدم و او را تنها و غریب یافتم.
رفتم به دیارش از سر سوزبا اهل قبیلهاش هم امروز
«امروز با ناراحتی همراه اهل قبیله او به دیارش رفتم.
جان خاک ره وفاش کردیمبردیم و به خاک جاش کردیم
«ما جان خود را خاک راه وفای او کردیم و او را به خاک سپردیم.
این گرد نشسته بر جبینمراه آوردیست زان زمینم
«و این گردی که بر پیشانیام نشسته، رهآوردی از آن خاک است.»
لیلی چو شنید این خبر رابنهاد به جای پای سر را
لیلی با شنیدن این خبر، سرش را به جای پای بر زمین گذاشت.
افتاد میان اشک بسیارچون عکس در آب جو نگونسار
در میان اشک فراوان، نگونسار چون تصویری در آب جوی، غرق شد.
از عمر ملول و از بقا سیربی هوش و خرد فتاد تا دیر
از زندگی خسته و ازبقا سیر، تا دیر زمانی بیهوش و بیخویشتن ماند.
وان دم کامد به خویشتن بازاین تازه نشید کرد آغاز
و لحظهای که به خود آمد، این سرود تازه را سر داد:
کافسوس که آرزوی جان رفتوآرام ز جان ناتوان رفت
«افسوس که آرزوی جان رفت و آرامش از جان ناتوان پَر کشید.
من قالب و قیس بود جانمبی جان به چه حیله زنده مانم
«من مانند قالب بودم و قیس جان من؛ اکنون بدون جان چگونه زنده بمانم؟
زد کوس رحیل جانم اینکمن هم ز عقب روانم اینک
«اینک جانم کوس رفتن زد و من نیز اکنون به دنبال او روانهام.
بی او روزی که زار میرموز کار جهان کنار گیرم
«روزی که زار و بدون او مُردم و از جهان رفتم،
نزدیک ویم نهید بسترتا بر کف پای وی نهم سر
«بسترم را نزدیک او بگذارید تا سرم را بر کف پایش بگذارم.
بی دایه خود ز دل کشم وایصد بوسه زنم به خاک آن پای
«بدون اندوهگساری [دایه] از دل ناله سر دهم و صد بوسه به خاک پای او زنم.
روزی که ز جسم ناتوانمبی پوست و مغز استخوانم
«روزی که در تن ناتوان و بدون پوست و مغزِ استخوانم،
چون نی گردد در آن نشیمناز ناوک غم هزار روزن
نی نشیمن گیرد و تیر غم هزار روزن سازد،
هر روزن ازان شود دهانیوز درد برآورد فغانی
«هر روزن دهانی شود و از درد فغان برآورد.
با قیس رمیده راز گویدغمهای گذشته باز گوید
«با قیس از دست رفته رازها در میان گذارد و غمهای را باز گوید.
چون خیزد از استخوانم آوازاو نیز همین نوا کند ساز
«جون از استخوانم آواز برخیزد، او نیز نوا سر دهد.
با هم باشیم بی غرامتوز گفت و شنید تا قیامت
«بدون پشیمانی از گفت و شنید، تا رستاخیز با هم باشیم.
وان دم که نم حیات ریزندپژمرده تنان ز خاک خیزند
«زمانی که نم زندگی [بر خاک] بپاشند، تنان پژمرده برمیخیزند.
آریم به دست یکدگر دستخیزیم به پای دست بر دست
«دست یکدیگر را میگیریم و دست در دست برمیخیزیم.
گردیم به هم در آن مواقفهر یک ز حریف خویش واقف
«در آن جایگاه، هر یک باخبر از حال دوست خود خواهیم بود.
هر جای که سرنوشت باشدگر دوزخ اگر بهشت باشد
«هر کجا سرنوشت باشد؛ چه در دوخ چه بهشت،
با یکدیگر مقام گیریموز هم به فراغ کام گیریم
«در کنار هم باشیم و با آرامش از هم کام بگیریم.»
این گفت و به خیمه سایه انداختبیت الحزنی ز خانه برساخت
این را گفت و به خیمه رفت، و از خانه غمکدهای ساخت.
تا بود درین جهان چنین بودبا محنت و درد همنشین بود
تا بوده در این جهان هستی، درد و رنج همنشین [انسان] بوده است.
آن کیست که در جهان چنین نیستوز فرقت دوستان حزین نیست
کیست که در این جهان چنین نباشد و از دوری دوستان اندوهگین؟
یارب که برافتد از زمانهآیین فراق جاودانه
پروردگارا، کاش آیین جدایی برای همیشه از میان برود.