شمارهٔ ۲۶۴
هوش مصنوعی: این شعر به حسرت و درد عاشقانه شاعری اشاره دارد که دلش تنها به سوی زیباییهای خاصی میتپد و در غم جدایی و دوری از معشوقش رنج میبرد. او به حکیم میگوید که نباید برای دردش مرهمی جستجو کند، زیرا هیچ علاجی نمیتواند به او کمک کند. شاعر به تصور درختان و گلها اشاره میکند که تمامی شادیهایش تحت تأثیر غم معشوق نابود شدهاند. همچنین، او به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر احوالش اشاره میکند و از دوسو بودن عشقش و چالشهای آن سخن میگوید، به طوری که با وجود فاصلهها و مشکلات، عشقش همچنان زنده و پرشور است.
دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلندوه که خون شد جگرم زین دل دشوار پسوند
هوش مصنوعی: دل آدمی نمیتواند به سوی غیر از آن زیبای قد بلند برود و این عشق دشوار باعث شده است که جگرم خون شود.
رنج بی فایده چندین مکش ای خواجه حکیمکی بود مرهم داغ تو مرا فایده مند
هوش مصنوعی: ای حکیم، چرا این همه درد و رنج بیهوده را تحمل میکنی؟ کیست که بتواند دردهای تو را درمان کند و به من فایده برساند؟
هر درختی که دلم در چمن عیش نشاندتندباد غمت آمد همه از بیخ بکند
هوش مصنوعی: هر درختی که من در چمن خوشحالی کاشته بودم، تندباد غم تو همه آن را از ریشه کند.
خنده غنچه بود وقت گل از گریه ابرگریه من نگر ای غنچه سیراب و بخند
هوش مصنوعی: خنده بهارانه غنچه در زمانی که گل شکفته میشود، نشانهای از شادی است. ابرها از سر tristeza واندوه میبارند. ای غنچه، حالا که سیراب هستی، تو نیز لبخند بزن و شاد باش.
خط شبرنگ تو دودی ست کز آتش برخاستچون پی چشم بدان خال سیه سوخت سپند
هوش مصنوعی: خط زیبای تو همچون دودی است که از آتش در حال برخاستن است. وقتی به آن خال سیاه نگاه میکنم، دل من مانند اسفند میسوزد!
من نیم آن که کشم از خط سودای تو سرگرچه سازند جدا چون قلمم بند ز بند
هوش مصنوعی: من آن کسی نیستم که از آرزوی تو دور شوم، هرچند که مرا از تو جدا کنند، چون قلمی هستم که به بند بسته شدهام و نمیتوانم از این بند رها شوم.
کی رسد دست به مشکین رسنت جامی راهمتش گرچه بر اوج فلک انداخت کمند
هوش مصنوعی: کی میتواند به مشکین رسنت (جامی) دست یابد، هر چند که ارادهاش او را به اوج آسمان پرتاب کرده باشد.