شمارهٔ ۳۵۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساس عمیق عشق و longing خود میپردازد. او میگوید که آرزو دارد محبوبش با او آرامش داشته باشد و به او توجه کند. او به وضعیت جسمی و روحی خود اشاره میکند که ناشی از عشقش است و این عشق را با تصورات مختلفی چون آتش درون و سخنانی شیرین توصیف میکند. شاعر همچنین به مقام و مرتبه محبوب خود اشاره میکند و از او میخواهد تا در کنار او باشد و بر او رحمت کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که چنین عشق و احترامی تنها زمانی محقق میشود که خاک پای محبوبش شود.
هیچ گه بینم که آن مه مهربان من شودرام گردد با من و آرام جان من شود
هوش مصنوعی: هیچ وقت نمیبینم که آن ماه زیبای من به آرامش بیاید و با من مهربان شود و جانم را آرام کند.
استخوانی شد تنم از لاغری وان هم خوش استگر سگش را میل سوی استخوان من شود
هوش مصنوعی: تنم به حدی لاغر شده که مثل استخوان فقط شدهام و همین برایم خوب است، حتی اگر سگ هم بخواهد به سمت استخوان من بیاید.
این چنین جولان کنان کان شهسوار آمد برونجای آن دارد که باز از کف عنان من شود
هوش مصنوعی: این شخص با شجاعت و جلالی مانند یک سوارکار بزرگ به میدان آمده است و به همین خاطر، جایی که او حضور دارد، دلیلی ندارد که من کنترل را از دست بدهم.
آتش افکن در من ای آه و سراپایم بسوزباشد آن مه واقف سوز نهان من شود
هوش مصنوعی: ای آه، درونم را به آتش بکش و تمام وجودم را بسوزان. باشد که آن ماه است که به راز سوز نهان من پی ببرد.
زان لب شیرین تکلم یک سخن گر بشنومتا قیامت آن سخن ورد زبان من شود
هوش مصنوعی: اگر یک حرف از آن لبهای شیرین بشنوم، تا ابد آن حرف را در ذهنم نگه میدارم و همیشه بر زبانم جاری میشود.
گر سگ خود خواندم آن آهوی مردم شکارشیر گردون خواهد از کمتر سگان من شود
هوش مصنوعی: اگر من او را سگ خود بدانم، آن آهو که اسیر مردم است، در نهایت از بین سگان من، همانطور که از حیوانات دیگر برتر است، به شیر آسمانی تبدیل خواهد شد.
گفتمش جامی به پابوس سگانت کی رسدگفت آن روزی که خاک آستان من شود
هوش مصنوعی: به او گفتم که وقتی جامی برای احترام به سگانت میفرستم، کی به دستت خواهد رسید؟ او پاسخ داد: «آن روزی که خاک درگاه من بر روی زمین بیفتد.»