شمارهٔ ۴۴۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از زیبایی و جاذبه موهای معشوق خود سخن میگوید و بیان میکند که هر موی او مانند بندی بر دلهاست که روح را به خود میکشاند. زلفهای او مانند زنجیری هستند که دیوانهای را به خود میخوانند و از عقل و خرد او میکاهند. شاعر همچنین به مقایسهی معشوق خود با خورشید و ماه میپردازد و میگوید که هیچ کس به اندازهی او بینظیر نیست. او از گوش سپردن به نصیحتها و پندهای حکیمانه بیزار است و در برابر وسوسهی می و عشق تسلیم میشود. در نهایت، شاعر به میخانه اشاره میکند و از دلتنگی خود برای معشوق میگوید و از جستجوی عشق و می صحبت میکند.
ای ز مشکین طره ات بر هر دلی بند دگررشته جان را به هر موی تو پیوند دگر
هوش مصنوعی: موهای تو که بویی مانند مشک دارد، بر دلهای هر کس به گونهای دیگر اثر میگذارد و جان آدمی را به هر یک از این رشتهها به نحوی متفاوت متصل میکند.
زلف تو یارب چه زنجیر است کز سودای اوهر زمان دیوانه می گردد خردمند دگر
هوش مصنوعی: زلف تو، ای خدا، چه زنجیری است که به خاطر عشق و آرزوی آن، هر لحظه فرد خردمند و معقولی دیوانه و سرگشته میشود.
چون رهد مسکین دلم زان جعد خم در خم که هستهر خمی صد حلقه و هر حلقه ای بند دگر
هوش مصنوعی: وقتی دل بیچارهام از آن موهای مجعد و پیچوخمهایش رها میشود، میفهمم که هر یک از این پیچها حاوی صدها حلقه است و هر حلقهای، خود یک بند دیگر را ایجاد میکند.
گر پدر خورشید و مادر ماه باشد فی المثلبر زمین ناید به خوبی چون تو فرزند دگر
هوش مصنوعی: اگر پدرش خورشید و مادرش ماه باشد، باز هم مانند تو بر زمین نمیآید و وجود ندارد.
تا سماع قول مطرب داد پند من حکیمخوش نمی آید که دارم گوش بر پند دگر
هوش مصنوعی: هنگامی که نوای دلنواز موسیقی به گوش میرسد، نصیحتهای من حکیمانه به دل خوش نمیآید، چون گوشم به شنیدن نصیحتهای دیگر مشغول است.
محتسب سوگندم از می داد و وقت گل رسیدوه که می باید شکستن باز سوگند دگر
هوش مصنوعی: محتسب! قسم میخورم که از شراب لذت ببرم و وقتی که زمان گلها فرارسیده، آری، باید سوگند دیگری هم بشکنم.
دل گرفت از خانقه جامی ره میخانه پرستا پی معشوق و می گیریم یک چند دگر
هوش مصنوعی: دل از خانقاه و روحانیت زخمدار شده است. امیدوار است با پرسیدن از مسیری که به میخانه میرسد، به معشوق و شادیهای تازهای دست یابد.