شمارهٔ ۵۰۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از گم شدن راه تدبیر و اندیشهاش سخن میگوید و آرزو میکند که تکهای از زلف معشوقش را به او ببخشد. او توصیف میکند که چگونه زیبایی معشوقش شیرین و دلربا است و به نوعی شیره جان او را به یاد میآورد. شاعر به تصویر کشیدن معشوق در بتکدهها اشاره میکند و از تیر عشق که بر دلش نشسته و او را نیمهجان کرده، سخن میگوید. او به تنهایی خود در غم و دلتنگی اشاره میکند و از یاران معشوقش که در خوشیها هستند، حسرت میخورد. در نهایت، شاعر از شرمندگی خود در برابر معشوق سخن میگوید و از او میخواهد که به حال غلام پیرش رحم کند.
زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویشکاش مویی بخشیم از زلف چون زنجیر خویش
هوش مصنوعی: میان همه مشکلات و دشواریها، نتوانستهام راهحل مناسبی پیدا کنم. ای کاش بتوانم رشتهای از موهایم را به خاطر زلف درهمپیچیدهام ببندم تا به یاد آرم که باید به چه چیزی توجه کنم.
وه چه شیرین است لعلت گوییا آمیخته ستشیره جانهای شیرین دایه ات با شیر خویش
هوش مصنوعی: چه لعل زیبایی داری که گویی شیره جانهای شیرین دایهات با شیر خود، در آن mezcl شده است.
نقشبند چین که در بتخانه صورت می نگاشتپیش رویت بر زمین زد خامه تصویر خویش
هوش مصنوعی: نقاش چینی که در معبد بتها تصویر میکشید، قلم خود را بر زمین گذاشته و تصویر خود را به نمایش گذاشت.
تیرت آمد بر دل و من نیم کشته منتظرمانده ام باشد که آیی از قفای تیر خویش
هوش مصنوعی: تیر تو به قلبم اصابت کرده و من مانند کسی که زخمی شده، در انتظار ماندهام تا شاید روزی از پشت تیر خودت بیایی.
همدم یاران تو خوش در عشرت آباد وصالمانده من تنها درین غمخانه دلگیر خویش
هوش مصنوعی: دوستان تو در شادی و خوشی به سر میبرند، اما من به تنهایی در این خانه غم و اندوه خودم ماندهام.
خواستم عمری به کویت عذر تقصیر وفاهمچنان شرمنده ام پیش تو از تقصیر خویش
هوش مصنوعی: خواستم که سالها در نزد تو عذرخواهی کنم، ولی همواره به خاطر اشتباهاتم در مقابل تو شرمندهام.
بنده جامی پیر شد همچون غلامان بر درترحمی ای شاه جوانان بر غلام پیر خویش
هوش مصنوعی: من به مانند یک خدمتگزار پیر در درگاه تو، ای شاه جوان، با اشتیاق و امید به رحمت تو نگاه میکنم. دل من به مهربانیات بند است و از تو میخواهم که بر خدمتگزار سالخوردهات رحم کنی.