شمارهٔ ۶۱۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و longing شاعر به معشوق است. شاعر از معشوق درخواست میکند که به او نزدیک شود و به جستجوی وصل او پردازد. او با امید به روزی که معشوقه را در کنار خود بیابد، از بیخبری و غم فاصلههای بینشان سخن میگوید. همچنین به تب و تاب و دلتنگیهایش اشاره کرده و عشق به معشوق را بالاترین درجه از ارادت و عشق میشمارد. شاعر در نهایت خود را در مقام یک عاشق فداکار معرفی میکند که به عشق معشوق هرگز تن نمیدهد و همواره به او وفادار باقی میماند.
بیا که وصل تو را از خدای می خواهمبیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم
هوش مصنوعی: بیا که من برای رسیدن به تو از خدا خواستهام، بیا که گوشم به صدای تو و چشمم به راه توست.
به مهر روی تو با دیده ستاره فشاننشسته شب همه شب در نظاره ما هم
هوش مصنوعی: هر شب با ناز و محبت صورت زیبای تو را مینگرم و مانند ستارهها، چشمانم را به تماشای تو میافرازم.
خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دلنوید دولت وصلت دهند ناگاهم
هوش مصنوعی: خوشا به حال من که برای جداییات قلبم را آماده کردهام و امیدوارم ناگهان خبری از وصل تو به من برسد.
گذشت عمر و نیامد به چنگم آن سر زلفببین درازی امید و عمر کوتاهم
هوش مصنوعی: زمان زیادی گذشته است و من هنوز موفق نشدهام آن موهای تابدار و زیبای مورد نظر را به دست آورم. امیدوارم همچنان شاهد آن باشم، در حالی که عمرم کوتاه است.
اگر نه خانه کنم همچو کوهکن در سنگبه بام و در فتد آتش ز شعله آهم
هوش مصنوعی: اگر نتوانم مانند یک سنگتراش در دل کوه، کار کنم و اگر آتش وجودم از شدت آلام شعلهور نشود، پس چه فایدهای دارد؟
غلام پیر مغانم که فیض عامش ساختبه یک دو جام ز انجام کارآگاهم
هوش مصنوعی: من خدمتگزار پیر مردان مغان هستم که با نوشیدن یک یا دو جام، فیض و رحمتش بر من جاری شد و مرا از پایان کار و سرنوشت آگاه ساخت.
مگو به عشوه کزین خاک در برو جامیکه من سگان تو را کمترین هواخواهم
هوش مصنوعی: حتی نگو که با ناز و عشوه از این خاک به دنیای دیگر میری، چرا که من از تمام آنهایی که به تو علاقه دارند، کوچکترین شخصی هستم که به تو عشق میورزم.