شمارهٔ ۷۰۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از آرزوی دیدن معشوقش صحبت میکند و میگوید که وقتی چهره محبوب را نمیبیند، هیچ چیز برایش جذاب نیست. او به دوستش میگوید که چراغ این کلبه غم را روشن کند، زیرا زندگی بدون دیدن محبوب برایش بیمعنا شده است. شاعر همچنین به درد و رنجی که از بیمحبوبی میکشد اشاره میکند و میگوید که او هیچ چیز جز زیبایی محبوب را نمیخواهد. او به غم و اندوهی که در دلش وجود دارد پرداخت کرده و از بیفایده بودن آرزوهایش سخن میگوید چرا که محبوبش به او توجهی ندارد و نمیخواهد در غم و درد باقی بماند. در نهایت، او از وضعیت ناامیدکنندهاش در جستجوی وصال محبوبش سخن میگوید.
چو نبود روی جانان دیدهٔ روشن نمیخواهمچه جای دیده روشن که جان در تن نمیخواهم
هوش مصنوعی: وقتی چهره معشوق را نبینم و دلم روشن نشود، دیگر روشنایی چشم چه فایدهای دارد؟ چون اصلاً زندگی بدون دیدن او برایم معنا ندارد.
میفروز ای رفیق امشب چراغ این کلبهٔ غم راکه بیروی وی این ویرانه را روشن نمیخواهم
هوش مصنوعی: دوست عزیز، امشب چراغ این خانهٔ غمانگیز را روشن نکن؛ زیرا بدون حضور او، این ویرانه اصلاً برایم ارزشی ندارد.
ز تار و پود هر جنسی تنش آزار میگیردبه جز برگ گل سوریش پیراهن نمیخواهم
هوش مصنوعی: تنها لباس دلخواه من، پیراهنی از برگ گل سور است، زیرا هیچ چیز دیگری به من آسیب نمیزند.
غمش آتش به من در زد رمید از دل خیال اوکه من شبها ز قُدسم گوشهٔ گلخن نمیخواهم
هوش مصنوعی: غم او مانند آتش به من حملهور شده و از دل فکر او دور میشوم، چرا که شبها از جای امن و آرام خود در گلخن نمیخواهم جدا شوم.
نشان ای باغبان پیش خس و خارم که بیپایانغمی دارم تماشای گل و سوسن نمیخواهم
هوش مصنوعی: ای باغبان، نشانهای از من به خس و خار نشان بده که دل من پر از غم است و دیگر به تماشای گل و سوسن نیازی ندارم.
تنم چون خاک گردد در رهش آبی زن ای دیدهکه من این گرد محنت را بر آن دامن نمیخواهم
هوش مصنوعی: وقتی که بدنم مانند خاک شود، ای چشم، بر من اشک نریز؛ چرا که من نمیخواهم این درد و رنج را بر دامن او بریزم.
به صد زاری وصالش خواستم گفتا برو جامیچه سود از خواهش بسیار تو چون من نمیخواهم
هوش مصنوعی: با خواهش و زاري بسیار خواستم به وصالش برسم، اما او گفت: "برو، چه فایدهای دارد که تو اینقدر خواهش و التماس میکنی، چون من اصلاً نمیخواهم."