شمارهٔ ۸۵۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به وصف حال و احوال خود میپردازد که در آن میان جمعی نشستهاند و به زیبایی معشوق مینگرند. او از حسرت و ناراحتی خود میگوید، زیرا طاقت دیدن معشوق را ندارد و در عذاب است. شاعر آرزو دارد که همچون غلامان به معشوق خدمت کند و هر جا که برود، او را همراهی کند. او از غم و ماتمی که در دل دارد سخن میگوید و به مظلومیت خود اشاره میکند. همچنین، به بیخوابی ناشی از عشق اشاره میکند و از معشوق میخواهد که همچون ستارهها از او بپرسد. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که از معشوق میکشد میگوید و بیان میکند که حتی با یک زخم از معشوق، آماده است جان بدهد.
آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظارهچون نیست مرا طاقت نظّاره چه چاره
هوش مصنوعی: یک زن خوشچهره آمد و مردم به تماشایش جمع شدهاند، اما من طاقت تماشای او را ندارم و نمیدانم چگونه با این احساس کنار بیایم.
هر کس به سر راه رود بهر تماشامسکین من حیران کنم از راه کناره
هوش مصنوعی: هر کسی که در مسیر بروید، فقط برای تماشا، من بینوا را حیران و سردرگم میکنید و از راهی که میروم منحرف میسازید.
خواهم که دوم پیش عنانش چو غلامانهر جا که رسد پیش من آن ماه سواره
هوش مصنوعی: میخواهم که وقتی او به سوی من میآید، مانند یک غلام همواره در خدمتش باشم و هر جا که برود، دنبالش باشم. آن معشوق زیبا، همچون ماهی سوار بر اسب، برای من اهمیت دارد.
چو ماتمیان چند کنم نوحه در آن کویرخساره خراشیده و پیراهن پاره
هوش مصنوعی: چقدر باید در آنجا نوحهسرایی کنم، در حالی که چهرهها زخمی و لباسها پاره است، مثل افرادی که در ماتم هستند.
بی خوابی ما را اگر آن شوخ نداندای کاش بپرسی شبی از ماه و ستاره
هوش مصنوعی: ای کاش آن دوست شاداب و سرزنده، بیخوابیهای ما را درک کند. ای کاش شبهنگام از ماه و ستاره بپرسی که چه بر ما میگذرد.
خواهم که به یک زخم ازو کشته نگردمباشد که چشم لذت تیغش دو سه باره
هوش مصنوعی: میخواهم با یک ضربه از او کشته نشوم، زیرا شاید لذت دیدن تیغش دوباره نصیبم شود.
نگرفت در آن سنگ دل افسانه جامیهر چند که خون می شود از وی دل خاره
هوش مصنوعی: در آن دل سخت و بیرحم، هیچ داستانی تأثیری نداشت، هر چند که دلتنگ و آزار دیده بود.