شمارهٔ ۱۰۱۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از صبا (نسیم) میخواهد که یاد محبوبش را به او برساند و از درد فراقش بگوید. او با بیان اشک و غم خود، میخواهد که محبوب به او توجه کند و از بیرحمیهای معشوقهاش و درد ناشی از جدایی گلایه میکند. شاعر از خداوند میخواهد که به او داد و فریادش را بشنود و از هجرانش بکاهد. همچنین به قدرت و شکوه محبوب اشاره میکند و از فلک میخواهد که فقط سنگی از عاشقانههای ناکام را به یادگار بگذارد. در نهایت، او آرزو دارد که خاطره محبوبش را فراموش نکند و گهگاهی به یاد او تسلی بیابد.
ای صبا گر یاد مهجوران ناشادش دهیاز من بیدل طفیل دیگران یادش دهی
هوش مصنوعی: ای نسیم، اگر یاد دوستانی که از هم دورند را به او برسانی، از طرف من بیقرار، یادی از من و حسرتهای من بکن.
جوی اشک من روان زان قامت است ای باغبانکاش یکدم سر به پای سرو آزادش دهی
هوش مصنوعی: اشکهای من به خاطر قامت دلربای او جاری است. ای باغبان، ای کاش یک لحظه اجازه دهی که سرم را به پای این سرو آزاد بگذارم.
غمزه تیز و دل سختش پی قتلم بس استتا به کی در کف رقیبا تیغ پولادش دهی
هوش مصنوعی: نگاه تند و دل سرد او کافی است تا مرا به قتل برساند، تا کی میخواهی به رقیبش اجازه بدهی که با تیغ تیز خود به من آسیب بزند؟
داد می خواهد دلم از ظلم هجر ای شاه حسنشوکت شاهی فزون بادت اگر دادش دهی
هوش مصنوعی: دل من از ظلم و ستم جدایی تو به فریاد آمده است، ای شاه زیبا. اگر میخواهی بر باری که بر دوش دل من هست فزونی بخشی، باید به او داد و کمک کنی.
آستان قصر شیرین را میارای ای فلکجز بدان سنگی که رنگ از خون فرهادش دهی
هوش مصنوعی: ای آسمان، قصر شیرین را به زیبایی نآرای، جز به سنگی که رنگش را از خون فرهاد گرفتهای، هیچ چیزی ارزش ندارد.
گر کند در سینه من صبر جا محکم چو کوهیک فسون بر من دمی چون کاه بر بادش دهی
هوش مصنوعی: اگر صبر در دل من مانند کوهی مقاوم باشد، یک جادو یا فریب میتواند به راحتی آن را همچون کاهی بر باد ببرد.
از فرامشکاریت جامی به فریاد است کاشگه گهی یادش کنی تسکین فریادش دهی
هوش مصنوعی: از فراموشی تو، دل کسی به تنگ آمده و به یاد تو نیاز دارد. ای کاش گاهی به یاد او بیفتی و با یادآوریات به آرامش دلش یاری برسانی.