شمارهٔ ۹۰
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از احساسات خود صحبت میکند. او از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید و اعتراف میکند که در دلش از غم عشق او نشانهای باقی نمانده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که به نوعی از این وضعیت راضی است و از آن عبور کرده است.
از زلف تو تاری نربودم رفتموز لعل تو رازی نشنودم رفتم
هوش مصنوعی: من نتوانستم تار مویی از زلف تو بزنم و از راز لبهای تو نیز چیزی نشنیدم و از این جهان وداع کردم.
زنگ غمت از دل نزدودم رفتمالقصه چنان کامده بودم رفتم
هوش مصنوعی: از دل من غم تو دور نشد، به هر حال، من تصمیم گرفتم که بروم. به همین سادگی، من چنین حسی داشتم و از آنجا رفتم.