شمارهٔ ۲۹۶
هوش مصنوعی: این شعر، نالهای عاشقانه و عمیق از عشق و دلدادگی است. شاعر از جان پاک و فدای خود در برابر محبوب صحبت میکند و بیان میکند که هر چیزی که از محبوبش باشد، برای او خوشایند است. او آرزو دارد در خاک در محبوب سجده کند، اما شرایط او را به گونهای دیگر دروغین کرده است. دل شاعر به خاطر عشقش دچار زخم و درد است، و اگرچه در بزمهای خراباتیان غم محبوبش نیازی به نور ندارد، اما باز هم شعله عشق او را روشن میکند. شاعر با دل دردمند و چهرهای غمگین به سفر در عشق ادامه میدهد.
بیا ای ز سر تا قدم جان پاکز هر تن خطاب تو روحی فداک
هوش مصنوعی: بیا ای کسی که جان پاکت از سر تا پا درخشان است، به تواند روحی را که فدای تو شود خطاب کنی.
ز دست توام هرچه آید خوش استچه آب حیات و چه زهر هلاک
هوش مصنوعی: هر چه از تو به من برسد، برایم خوب است؛ چه زندگیبخش باشد و چه مرگآور.
به خاک درت سجده می خواستمولی بردم این ارزو را به خاک
هوش مصنوعی: میخواستم به درگاه تو سجده کنم و احترام بگذارم، اما در عوض، این آرزو را به زمین گذاشتم.
مرا تا خیال تو شد مرغ دامقفس وار دارم دل چاک چاک
هوش مصنوعی: وقتی که فکر تو در سرم آمد، مثل پرندهای گرفتار در قفس شدم و قلبم را پر از زخمهای عاطفی دارم.
به بزم خراباتیان غمتاگر نیست قندیل روشن چه باک
هوش مصنوعی: اگر در جمع دوستان شادی و نشاط وجود ندارد، نگران روشن بودن چراغها نباش؛ چرا که این حالت ملالتآور است.
همین بس که پیر مغان برفروختبه جام می این تیره دیر مغاک
هوش مصنوعی: کافی است که پیر مغان با نوشیدن شراب، این مکان تاریک و عمیق را روشن کرده است.
به راه تو جامی نهاده ست سردل دردمند و رخ گردناک
هوش مصنوعی: در مسیر تو، کسی با دل پر از درد و چهرهای غمگین، جامی را قرار داده است.