شمارهٔ ۳۵۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره دلنگرانی و عشق ناگفته گوینده است. او از دیدن یار گرفته و غمگین است و احساس میکند که چهره محبوبش، نور و زیبایی اصلی را در خود دارد. احساس میکند که نمیتواند از این عشق و دلبستگی فرار کند و در حال تماشای دیگران است که با بیاحساس و سردی به او نگاه میکنند. شاعر میگوید که حالتی از ناامیدی و غم در او وجود دارد و فکر میکند که هر لحظه ممکن است به سوی یار برگردد. در انتها، او به حسی از امید و انتظار اشاره میکند که شاید روزی به معشوق خاصش برسد.
تا کی آرام دل بی خبرانت بینممردم دیده کوته نظرانت بینم
هوش مصنوعی: چقدر دیگر شاهد آرامش دلهای ناآگاه شما باشم؟ مردم را با نگاههای کوتاهبین شما میبینم.
روی تو اینه نور جمال ازل استچند پیش نظر بی بصرانت بینم
هوش مصنوعی: چهره تو جلوهای از نور زیبایی ابدی است، اما من فقط درخیالت میتوانم تو را ببینم و در واقعیت نمیتوانم.
می روم از سرکویت چه کنم نتوانمکه از این بیش حریف دگرانت بینم
هوش مصنوعی: من از کوی تو میروم، زیرا نمیتوانم بیشتر از این تحمل کنم و نمیخواهم کسی دیگر را در کنار تو ببینم.
تویی آن گلبن نوخیز که در باغ جمالتازه از گریه خونین جگرانت بینم
هوش مصنوعی: تو آن گل تازهای هستی که در باغ زیبایی، تلخی و درد جگرم را از اشکهایت میبینم.
گفته ام سنگ دل سخت تو را در همه جایجای آن هست که با خویش گرانت بینم
هوش مصنوعی: میگویم که ای سنگدل، تو در همه جا هستی و احساس میکنم که با وجود تو، سنگینی و سختی در زندگیام وجود دارد.
هیچ خاطر نگرانیم نماند به جهانگر سوی خود به ترحم نگرانت بینم
هوش مصنوعی: اگر ببینم که به خاطر من به خودت رحم میکنی، دیگر هیچ نگرانی در دنیا برایم باقی نمیماند.
جامی این گونه کزان غنچه دهان تنگدلیزود باشد که چو گل جامه درانت بینم
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاطر ناراحتی و تنگدلیاش، به جای گلی خوشبو، دلی غمگین و بسته داشته باشد، به زودی درمییابم که در زیر جامهای زیبا، چه درد و رنجی نهفته است.