تناجی
جامی

شمارهٔ ۴۹۳

دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودیخورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی
خوش آنکه با خیالت شب چشم بسته بودمچون چشم باز کردم پیشم نشسته بودی
حاسد ز بخت وارون گرچه نشست در خونچون اختر سعادت بر من خجسته بودی
نگسستم از تو هرگز امید گرچه عمریپیوند آشنایی از من گسسته بودی
جانم به غمزه خستی لیکن ز لطف پرسشراحت رسان چو مرهم بر جان خسته بودی
گیسو کشان رسیدی چون مشکبو غزالیکز دست صید پیشه با دام جسته بودی
جامی کنون که رستی از خود به عشق و مستیمی خواه عذر عمری کز خود نرسته بودی