شمارهٔ ۲۳۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از شدت غم و اندوهی که از دوری معشوقش تجربه میکند، سخن میگوید. او بیان میکند که اشکها و غمهایش را در دل دارد، اما این درد و عواطف به هیچ کس نمیرسد. همچنین به عشقش به معشوق اعتراف میکند و به این نکته اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند عواطف او را پنهان کند. در نهایت، شاعر از مِی و شربت طعنه میزند و میگوید که از این دنیا و آستان معشوق فاصله گرفته است، زیرا در غم و جدایی به سر میبرد.
شب از گریه چندان گهر سفته امکه تا روز غرق گهر خفته ام
هوش مصنوعی: شب آنقدر گریه کردهام که اشکهایم مثل مروارید جمع شدهاند و تا صبح در این دریا از اشک خوابم برده است.
ولی چون تو را درنیاید به گوشچه سود این گهرها که من سفته ام
هوش مصنوعی: اما وقتی که صدای تو به گوش نرسد، چه فایدهای دارد این دُرهایی که من به همراه دارم؟
به جمعیت وصل ره چون برمچنین کز فراق تو آشفته ام
هوش مصنوعی: وقتی به جمعیت میرسم، احساس میکنم که از دوری تو به شدت آشفته و پریشانحالم.
مگو مژده قتل من گو به دلکه عمریست کین را به دل گفته ام
هوش مصنوعی: نگو که خبر قتل من را به دیگران برسانی، بلکه به دل خود بگو که سالهاست این کینه را در دل حبس کردهام.
نداده ست بویی گل از تو به باغکه چون غنچه زان بوی نشکفته ام
هوش مصنوعی: بوی گلی از تو به باغ نرسیده است، به طوری که من مانند غنچهای هستم که هنوز نشکفتهام و از آن عطر خبری نیست.
بود عیب من عشق و چون زاهدانز کس هرگز این عیب ننهفته ام
هوش مصنوعی: من عاشق بودم و مانند زاهدان، هرگز این عشق را پنهان نکردم.
ز جامی میندیش و بیرون خرامکزین آستان گرد وی رفته ام
هوش مصنوعی: به جای فکر کردن به جام و می، از این درگاه خارج شو، زیرا من به خاطر او از این مکان دور شدهام.