ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و شوق خود به معشوق میگوید و ابراز میکند که دل و جانش را فدای او کرده است. او به زیباییهای دنیای عشق و همچنین دردهای آن اشاره دارد و میگوید که در پی ارتباط با معشوق از خود بیخود شده است. در فضایی پر از شور و شوق، شاعر به میخانهای میرود و در آنجا به گفتوگو با پیرمغان میپردازد و از او تقاضا میکند که درد عشقش را درمان کند.
شاعر در پایان بر وحدت و یگانگی خداوند تأکید میکند و به افرادی که از عشق الهی آگاهی دارند، وصیت میکند که به عشق بپردازند، چرا که عشق واقعی منجر به شناخت حقیقت وجودی میشود. او در این راه به تسلیم و فداکاری دعوت میکند و بر این نکته تأکید دارد که در نهایت همه چیز به یک حقیقت واحد برمیگردد: «هیچ نیست جز او».
ای فدای تو هم دل و هم جانوی نثار رَهَت، هم این و هم آن
دل و جانم فدای تو شود و جان و دل هر دو را به راهت تقدیم میکنم.
دل فدای تو، چون تویی دلبرجان نثار تو، چون تویی جانان
دل من فدای توست، زیرا تو دلبر منی. جانم نیز تقدیم تو، چرا که تو جانان منی.
دل رهاندن ز دست تو مشکلجان فشاندن به پای تو آسان
دل از تو بریدن بسیار دشوار است، اما جان سپردن به پای تو آسان است.
راه وصل تو، راهِ پرآسیبدرد عشقِ تو، دردِ بیدرمان
راه رسیدن به تو، مسیری پر از رنج و مشکلات است. درد عشق تو هم دردی است که هیچ درمانی ندارد.
بندگانیم؛ جان و دل بر کفچشم بر حُکْم و گوش بر فرمان
ما بندگان هستیم که جان و دل خود را برایت در دست گرفته ایم و با دقت به حکم تو مینگریم و گوشهایمان به فرمان تو توجه دارد.
گر سرِ صلح داری، اینک دلور سرِ جنگ داری، اینک جان
اگر خواهان صلح هستی، اکنون دل ما ارزانی تو. اما اگر جنگ میخواهی، این جان ما ارزانی تو.
دوش، از شورِ عشق و جَذْبهی شوقهر طرف میشتافتم حیران
دیروز، به خاطر شور عشق و کشش شوق، هر جا که میرفتم، گیج و سرگردان بودم.
آخِرِ کار، شوقِ دیدارمسوی دیر مغان کشید عِنان
در نهایت، شوق دیدار تو، عنان مرا به سمت (خانقاه) مغان کشید.
چشمِ بَد دور، خلوتی دیدمروشن از نورِ حق، نه از نِیران
چشمهای بد بدور باشند. در آنجا مکانی ساکت و آرام، نوری روشن و وصفناپذیر را مشاهده کردم که از حقیقت الهی میآمد، نه از آتشگاه.
هر طرف دیدم آتشی؛ کان شبدید در طور، موسِیِ عِمران
هر کجا نگاه کردم، آتشی دیدم؛ مانند شبی که موسی، پسر عمران، آن را در کوه طور مشاهده کرد.
پیری آنجا، به آتش افروزیبه ادب، گِردِ پیر، مُغْبَچِگان
در آنجا، راهنما و پیشوایی بزرگ را دیدم که در حال اتش افروزی (راهنمایی و ارشاد) بود. مرشد ها به ادب و احترامی خاص گرد این پیشوای بزرگ نشسته بودند.
همه سیمینعِذار و گلرخسارهمه شیرینزبان و تنگدهان
همه زیبا رو و جذاب بودند و زیبا دهان و خوشسخن اما سکوت اختیار کرده بودند
عود و چنگ و نی و دف و بربطشمع و نُقل و گُل و مُل و ریحان
بساط بزم از نوازندگان انواع سازها و بساط پذیرایی از همه نوع از شیرینی و شرابهای خوشعطر و گلهای زیبا فراهم بود.
ساقیِ ماهرویِ مُشکینمویمطربِ بذلهگوی و خوشاَلْحان
ساقیان آنجا همه زیبا بودند همچون ماه و سیاهموی و جوان و مطربان آنجا همه شادیبخش و خوشآواز.
مُغ و مُغزاده، مؤبَد و دَستورخدمتش را، تمام، بسته میان
مغ (روحانی در دین زرتشتی) و مغزادگان و موبدان و دستور (مقام بالایی در دین زرتشتی)، همه در خدمت او بودند. (البته شاعر به تمثیل از این افراد استفاده کرده است و به زبان راز سخن گفته)
منِ شرمنده از مسلمانیشدم آن جا به گوشهای پنهان
من از اینکه مسلمان هستم خجالتزده شدم و به گوشهای پنهان شدم.
پیر پرسید: کیست این؟ گفتندعاشقی بیقرار و سرگردان
پیشوای بزرگ آنها از کسی پرسید که این فرد کیست؟ پاسخ دادند که او عاشقی است ناآرام و سرگردان.
گفت: جامی دهیدَشَ از میِ نابگرچه ناخوانده باشد این مهمان
گفت: به او یک جام از شراب خالص و اعلا بدهید، گرچه این مهمان ناخوانده است.
ساقی، آتشپرستِ آتشدستریخت در ساغر آتشِ سوزان
ساقی که پرستندهی آتش بود و آتش به دست داشت، در جام، شرابی مستکننده و قوی ریخت.
چون کشیدم نه عقل مانْد و نه هوشسوخت هم کفر از آن و هم ایمان
وقتی از آن شراب سر کشیدم، عقل و هوش برایم باقی نماند.که هم کفر و هم ایمانم از آن سوخت (استعاره از تولد مجدد.در بدو تولد کفر و ایمان وجود ندارد)
مست افتادم و در آن مستی—به زبانی که شرحِ آن نَتْوان—
در حالتی که مست شراب روحانی شده بودم ، و در حالتی که نمیتوانم آن را برای دیگران توضیح دهم:
این سخن میشنیدم از اعضا—همه حَتَّی الْوَریدِ و الشَّرْیان—
این صحبت را از همه اعضای بدنم میشنیدم، حتی از رگها و عروق.
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
که فقط یکی وجود دارد و غیر از او چیزی وجود ندارد. او یگانه است و هیچ معبودی جز او نیست.
از تو ای دوست نَگْسَلَم پیوندور به تیغم بُرند بند از بند
از تو ای دوست، پیوندم و رابطهام را قطع نخواهم کرد، حتی اگر با تیغ بند بند من را از هم ببُرند.
الحق ارزان بود ز ما صد جانوز دهان تو نیم شِکَّرخَند
واقعاً ارزش جان و زندگی ما در برابر یک نیم لبخند تو بسیار ارزان است،
ای پدر پند، کم دِه از عشقمکه نخواهد شد اهلْ، این فرزند
ای عزیز، نصیحت کمتر کن «که از عشق و عاشقی دست بردار»، چون این فرزند با این نصیحتها سربهراه نمیشود.
پندِ آنان دهند، خلق —ای کاش—که ز عشقِ تو میدهندم پند
ای کاش مردم بهجای نصیحت کردن من و برحذر داشتن من از عشق تو، کسانی را نصیحت کنند که مرا پند میدهند.
من رهِ کویِ عافیت دانمچه کنم؟ کاوفتادهام به کمند
من هم راه و روش در آسایش زیستن را میدانم اما چهکنم که در کمند عشق گرفتار شدهام و اختیارم در دستم نیست
در کلیسا به دلبری ترساگفتم: ای جان به دام تو در بند
در کلیسا به یاری زیبارو گفتم: ای کسی که، من گرفتار عشق تو شدهام.
ای که دارد به تارِ زُنّارتهر سر مویِ من جُدا، پیوند
ای کسی که هر تار موی من، به هر تار زنارت (لباس مخصوص مسیحیان) ارادت دارد.
ره به وحدت نیافتن تا کی؟ننگ تَثلیث بر یکی تا چند؟
چقدر زمان باید بگذرد تا به خدای یکتا ایمان بیاوری؟ تا کی باید از این وجود سهگانهگی (پدر پسر روح القدوس) به جای خداوند یکتا بگویی؟
نامِ حَقِّ یِگانه، چون شایدکه اَب و اِبْن و روحِ قُدْس نَهَند؟
به جای نام یگانه خدا تا کی باید ، پدر و پسر و روحالقدس گویند؟
لبِ شیرین گشود و با من گفت—وز شِکرخند، ریخت از لب قند—
او لبخند شیرینی زد و با شیرین سخنی گفت:
که گر از سِرِّ وحدت آگاهیتهمت کافری به ما مَپسند
که اگر از راز یگانگی و وحدت وجود آگاه باشی، به ما نسبت کفر نده.
در سه آیینه، شاهدِ اَزَلیپرتو از رویِ تابناک افگند
نوری ابدی در سه آیینه چهرهی درخشان و زیبایش را نشان داد .
سه، نگردد بَریشَم، ار او راپَرنیان خوانی و حریر و پَرَند
اگر بهجای پارچه ابریشم بگویی پرنیان یا حریر یا پرند؛ هر سه یکی است و سه تا نشود و همگی همان ابریشم است.
ما در این گفتوگو، که از یک سوشد ز ناقوس، این ترانه بلند
ما در این گفتوگو بودیم که از ناقوس صدایی آمد و این شعر از آن به گوش میرسید :
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
که فقط یکی وجود دارد و غیر از او چیزی وجود ندارد. او یگانه است و هیچ معبودی جز او نیست.
دوش رفتم به کویِ بادهفروشز آتشِ عشق، دل به جوش و خروش
دیروز به محل بادهفروشی رفتم و از شدت عشق، دلم پر از جوش و خروش و بی قراری بود.
مجلسی نَغز دیدم و روشنمیرِ آن بزم، پیر بادهفروش
مجلس زیبا و نیکویی دیدم که بزرگشان پیر بادهفروش بود
چاکران، ایستاده صف در صفبادهخواران نشسته دوش به دوش
تعداد زیادی از خادمان بودند و تعداد زیادی از بادهخواران مست.
پیر، در صدر و مِیکِشان گِردَشپارهای مست و پارهای مدهوش
بزرگشان بر روی جایگاه نشسته و همه در گرد بودند و برخی مست بودند و برخی از خود بیخود شده بودند.
سینه بیکینه و درون صافیدل پُر از گفتوگو و لبْ خاموش
دلشان از کینه خالی بود و درونشان را زلال کرده بودند، دلشان پر از گفتگو بود اما حرفی نمیزدند.
همه را از عنایتِ ازلیچشمِ حقبین و گوشِ رازنیوش
همه به خاطر عنایت ازلی خداوند متعال به آنان، چشمشان حقبین شده بود و گوششان شنوای اسرار پنهان بود.
سخنِ این به آن هَنیئاً لَکپاسخِ آن به این که بادَت نوش
توصیف انجا به این صورت بود که به هم میگفتند گوارایت باد و دیگری پاسخ میدهد همچنین نوش(لفظ باده خوار ها را به زیبایی در اینجا آورده است) به طور کلی، این نوع گفتگو نشاندهنده لطف و محبت متقابل بین افراد است و لذت روحانی که در آن جمع میبرند.
گوش بر چنگ و چشم بر ساغرآرزویِ دو کَون در آغوش
گوششان به ساز و چشمشان به دست ساقی بود و به آرزوهای دو دنیا رسیده بودند.
به ادب پیش رفتم و گفتمای تو را دل، قرارگاهِ سُروش
با آداب و نزاکت جلو رفتم و گفتم ای که دلت قرارگاه پیام الهی است
عاشقم دردمند و حاجتمنددردِ من بنگر و به درمان کوش
من عاشقی دردمندی و حاجتمند هستم که نیاز به کمک دارم؛ به دردم نگاه کن و برای درمان آن تلاش کن.
پیر، خندان به طنز با من گفتای تو را، پیرِ عقل، حلقه به گوش
پیر با لبخندی و به شکل شوخی به من گفت: تو که بزرگان و فلاسفه (افراد منطقی و عاقلان)حلقه به گوش تواند
تو کجا؟ ما کجا؟ که از شَرمتدختر رَز نشسته بُرقَعْپوش
تو کجا ؟ما کجا؟ تویی که شاهد و زیباروی مستی به تو روی نمینماید و خود را از شرم از تو پنهان میکند.
گفتمش: سوخت جانم؛ آبی ده!و آتش من، فرونشان از جوش
به او گفتم: جانم در حال سوختن است؛ کمی آب به من بده! و شعلهام را از این فوران خاموش کن.
دوش، میسوختم ازین آتشآه، اگَر امشبم بُوَد چون دوش!
از دیشب در این آتش میسوزم، وای اگر امشب هم مانند دیشب باشد!
گفت خندان که: هین! پیاله بگیر!سِتَدَم؛ گفت: هان! زیاده منوش!
او با خنده گفت: «بیا!پیالهای بگیر!» گرفتم و سپس گفت: «مراقب باش! زیاد منوش!»
جرعهای درکشیدم و گَشتمفارغ از رنجِ عقل و مِحنتِ هوش
یک جرعه نوشیدم و از دست مزاحمتهای عقل و هوش رها شدم
چون به هوش آمدم یکی دیدممابقی را همه خطوط و نُقوش
وقتی به هوش آمدم، فقط یکی را میدیدم و غیر از آن یکی، بقیه چیزها خطوط و نقوش بیجان بودند.
ناگهان، در صَوامعِ ملکوتاین حدیثم، سروش، گفت به گوش
در یک لحظه، از مکانهای مقدس عالم ملکوت ، حدیثی به گوش من رسید که میگفت:
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
که فقط یکی وجود دارد و غیر از او چیزی وجود ندارد. او یگانه است و هیچ معبودی جز او نیست.
چشمِ دل باز کن که جان بینیآنچه نادیدنی است، آن بینی
چشمان درونت را باز کن تا حقیقت را ببینی؛ تا آنچه را که به چشم ظاهر نمیتوانی ببینی، بتوانی ببینی.
گَر به اقلیمِ عشق روی آریهمه آفاق، گلسِتان بینی
اگر به سرزمین عشق گام بگذاری و عاشق شوی، همه عالم را مانند باغی از گلها مشاهده خواهی کرد.
بر همه اهلِ آن زمین —به مراد—گَردِشِ دورِ آسمان بینی
در سرزمین عشق، خواهی دید که ساکنان آنجا به همه آرزوهایشان رسیدهاند و میرسند.
آنچه بینی، دلت همان خواهدوآنچِه خواهد دلت، همان بینی
همه چیز در آنجا آنقدر زیباست که هرچهرا که ببینی، میخواهی و هرچهرا که بخواهی و آرزو کنی، به آن میرسی.
بی سر و پا، گدایِ آنجا راسَر به مُلکِ جهان، گِران بینی
گدایان بیچیز آنجا آنقدر مقام دارند که به پادشاهی این دنیا اصلا نگاه هم نمیکنند.
هم در آن پابرهنه قومی راپایْ بر فرقِ فَرقَدان بینی
افرادی فقیر آنجا به مقامی بسیار بزرگ معنوی رسیدهاند.
هم در آن سربرهنه جمعی رابر سَر از عَرش، سایبان بینی
افرادی که سرهایشان برهنه است (فقیر) عرش بلندمرتبه، سایبان آنهاست.
گاهِ وَجد و سماع، هر یک رابر دو کَونْ آستینفشان بینی
در هنگام بزم و سماع، دو جهان را میبخشند.
دل هر ذرِّه را که بشکافیآفتابیش در میان بینی
اگر درون هر ذره را بشکافی نوری به مثال نور خورشید در آن خواهی دید.
هرچه داری اگر به عشق دهیکافِرم، گر جویی زیان بینی
اگر هرچه را که داری در راه عشق بدهی، من کافر باشم اگر در حد دانه جویی ضرر کنی.
جان گدازی اگر به آتشِ عشقعشق را کیمیای جان بینی
اگر جانت به وسیله آتش عشق گداخته شود خواهی دید که عشق، کیمیا و اکسیر حیاتبخش جان است.
از مَضیقِ جَهات، درگُذریوسعتِ مُلکِ لامکان بینی
اگر از تنگناهای شش جهت موجود عبور کنی، وسعت دنیای بینهایت را خواهی دید.
آنچه نشنیده گوش، آن شنویوآنچه نادیده چشم، آن بینی
هر چیزی که شما تاکنون نشنیدهای، آنرا میشنوی و هر چیزی که تاکنون ندیدهای، آنرا میبینی.
تا به جایی رسانَدَت که یکیاز جهان و جهانیان بینی
تا اینکه به مرحلهای میرسی که فقط یکی را در بین عالم و عالمیان میبینی.
با یکی عشق وَرز از دل و جانتا به عَینُ الْیَقین، عیان بینی
اگر با تمام دل و جانت و از صمیم قلب فقط به یک موجود(خالق یکتا) عشق بورزی، حقیقت را به یقین و بدون شک و شبه میبینی.
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
که فقط یکی وجود دارد و غیر از او چیزی وجود ندارد. او یگانه است و هیچ معبودی جز او نیست.
یار بیپرده از در و دیواردر تَجَلّی است یا أُولِی الْأَبْصار
یار بیپرده و بدون پوشش از همهجا نمایان است، ای کسانی که صاحبان خرد و اندیشه هستید.
شمع جویی و آفتاب، بلندروز بَس روشن و تو در شبِ تار
به دنبال شمع هستی اما دقت نمیکنی که روز بسیار روشن است و نیاز به شمع نیست و تو هنوز در ظلمات شب به سر میبری.
گر زِ ظلْماتِ خود رَهی، بینیهمه عالَم، مَشارِقُ الْأَنوار
اگر از تاریکیهای خود رها شوی، میبینی که همه عالم مالامال از نور الهی پر شده است.
کوروَش، قائد و عصا طلبیبهر این راهِ روشن و هموار
اما برای این راه روشن و هموار که عیان است، تو مثل آدم نابینا بهدنبال کسی میگردی که دستت را بکشد یا بهدنبال عصا میگردی.
چشم بُگشا به گلسِتان و بِبینجلوهٔ آبِ صاف در گل و خار
چشمهایت را به گلستان باز کن و درخشش آب زلال را در میان گلها و خارها ببین.(قدرت پروردگار)
ز آبِ بیرنگ، صد هزاران رنگلاله و گل نِگَر درین گلزار
از آب بیرنگ، صد هزاران رنگ در آمده است و لاله و گل را در این باغ تماشا کن.
پا به راهِ طَلب نِه و از عشقبهرِ این راه، توشهای بردار
به مسیر طلب قدم بگذار و برای این سفر(گذران و پایان عمر) توشهای با خودت بردار.
شود آسان ز عشق کاری چندکه بُوَد پیشِ عقل بس دشوار
با عشق میتوان کارهایی را آسان کرد که با عقل و منطق بسیار دشوار به نظر میرسند.
یار گو بِالْغُدِوِّ وَ الْآصالیار جو بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْکار
در صبح و شب با یار سخن بگو (اشاره به سوره مبارکه نور آیه ۳۶).در بامدادان و شامگاهان یار را طلب کن (اشاره به سوره مبارکه آل عمران آیه ۴۱)
صد رَهَت «لَنْ تَرانِي» ار گویندباز میدار دیده بر دیدار
اگر بارها بگویند «هرگز مرا نخواهی دید» (اشاره به سوره مبارکه اعراف ایه ۱۴۳ داستان حضرت موسی و خداوند)، باز هم باید چشمانت بر دیدار یار باشد و نا امید نشوی.
تا به جایی رسی که مینرسدپایِ اَوهام و دیدهٔ اَفکار
(با عشق) به مقامی میرسی که تصورات و خیالات هم نمیتوانند به آن برسند.
بار یابی به مَحفلی، کآنجاجِبرئیلِ اَمین ندارد بار
و به مجلسی میرسی که در آنجا فرشتهی وحی هم نمیتواند به آنجا و آن مقام برسد.
این رَه، آن زادِ راه و آن منزلمردِ راهی اگر، بیا و بیار
راه، توشه و منزل و جایگاه را معرفی کردم اگر مرد راه هستی بیا و بیاور
ور نهای مردِ راه، چون دگرانیار میگوی و پشتِ سَر میخار
و اگر مثل بقیه اراده و توان طی کردن مسیر سلوک و حقیقت را نداری، دم از دوست و یار (یا ادعای عشق و معرفت) بزن به کارهای بیهوده مشغول باش و سرگرم امور دنیوی یا تنپروری بمان
هاتف، اربابِ معرفت که گَهیمست خوانندشان و گَه هشیار
ای هاتف، صاحبان آگاهی و معرفت را که مردم گاهی آنها را «مست» مینامند و گاهی آنها را «هوشیار» میخوانند؛
از می و جام و مطرب و ساقیاز مُغ و دیر و شاهد و زُنّار
ادامه بیت قبل: وقتی که، از می و جام و مطرب و ساقی میگویند و هنگامی که از مغ و دیر و شاهد و زنّار حرف میزنند.
قصد ایشان نَهُفتهاسراری استکه به ایما کُنند، گاه اظهار
قصد و نیت آنها اشاره به رازهای بسیار پنهانی و ارزشمند است که گاهی بهآنها اشارهای مینمایند.
پِی بَری گر به رازشان، دانیکه همین است سِرِّ آن اَسرار
اگر به رازشان پی ببری میفهمی که سر آن اسرار همین است که :
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
که فقط یکی وجود دارد و غیر از او چیزی وجود ندارد. او یگانه است و هیچ معبودی جز او نیست.