تضمین قطعهٔ سعدی
هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن یک مرد پارهدوز با یک پیرزن گفتوگو میکند. او از یک گل خوشبو که از محبوبش گرفته میگوید و به زیبایی و عطر آن اشاره میکند. مرد به گل میگوید که هیچ گلی به پای او نمیرسد و از بوی او مست است. گل در پاسخ میگوید که خود را ناچیز میداند، اما به خاطر همنشینی با گلهای دیگر، به خوبی و زیبایی رسیده است. در نهایت گل اعتراف میکند که اگرچه در اصل خاک است، اما تاثیر همنشینی با گلها باعث شده که به این کمال دست یابد. این شعر به مفهوم تاثیر همنشینی و دوستی بر شخصیت و ارزش انسانها میپردازد.
شبی در محفلی با آه و سوزیشنیدستم که مرد پارهدوزی
شبی در مجلسی شنیده ام که مرد پینه دوزی با آه و سوز.
چنین می گفت با پیر عجوزیگلی خوش بوی در حمام روزی
با پیرزنی چنین میگفت که یک روزی در حمام گلی خوشبو.
رسید از دست محبوبی بهدستم
از دوستم به من رسید.
گرفتم آن گل و کردم خمیریخمیری نرم و نیکو چون حریری
آن گِل را گرفتم و با آن خمیر نرم و نیکو مانند پارچه ابریشم درست کردم.
معطر بود و خوب و دلپذیریبدو گفتم که مشکی یا عبیری
آن گِل خوشبو و معطر و دلپذیر بود. به او گفتم که تو چه ماده خوشبویی هستی؟
که از بوی دلاویز تو مستم
که از بوی خوبت من خوشم آمده است.
همه گلهای عالم آزمودمندیدم چون تو و عبرت نمودم
تمام گل های عالم را امتحان کردم، مانند تو ندیدم و تعجب کردم.
چو گل بشنید این گفت و شنودمبگفتا من گلی ناچیز بودم
وقتی که گل این گفتگو های من را شنید گفت: من گلی بی ارزش و بی اهمیت بودم.
ولیکن مدتی با گل نشستم
اما مدتی را با گُل سپری کردم.
گل اندر زیر پا گسترده پر کردمرا با همنشینی مفتخر کرد
گل گلبرگ هایش را باز کرد و با همراهی خودش مرا سربلند و سرافراز کرد.
چو عمرم مدتی با گل گذر کردکمال همنشین در من اثر کرد
زمانی که عمر من با گل همراه بود، بزرگی او در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
وگرنه من همان خاک بی ارزش و بی اهمیت هستم.