دوبیتی شمارهٔ ۲۱
در این شعر شاعر، از یار خود میخواهد که وقتی که او را تنها میگذارد راه و چاره شب تار و تنهایی را به او بگوید زیرا در آن شبهای تار تنهایی، اندوه فراوان میبیند و پیوسته منتظر آمدن صبحدم است.
ته که میشی بهمو چاره بیاموجکه این تاریک شوان را چون کرِم روج
وقتی میروی چاره (تنهاییام) را به من بیاموز که این شبهای تار را چگونه به روز برسانم؟ (میشی: میروی. از باباطاهر است: بهدریا مو شدم گوهر برآرم)
گهی واجم که کی این روج آیوگهی واجم که هرگز وا نهای روج
(در این شبهای تار) گاهی بهخود میگویم که «این روز کی میآید؟» گاهی میگویم «هرگز نیایی ای روز!» (هرگز نیایی اصطلاحا نوعی نفرین نیز هست بنابراین در اینجا بهشکل ایهام بکار رفتهاست)