تناجی
محتشم کاشانی

شمارهٔ ۳۴۷

کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاصتا سگش از درد سر آسوده گردد من خلاص
شد گرفتاری ز حد بیرون اجل کو تا شودمن ز دل فارغ دل از جان رسته جان از تن خلاص
داشتم در صید گاه صد زخم از بتاندر نخستین ضربتم کرد آن شکارافکن خلاص
سوختم ز آهی که هست اندر دلم از تیر خویشروزنی کن تا شوم از دود این گلخن خلاص
بی تو از هستی به جام مرغ روحم را بخواناز قفس تا گردد آن فرقت کش گلشن خلاص
محتشم در عاشقی بدنام شد پاکش بسوزتا شوی از ننگ آن رسوای تر دامن خلاص