بخش ۳۶ - حکایت
هوش مصنوعی: بو عبداالله خطیب، امیر ابوالعباس را که هنوز کودک بود، مورد ملامت قرار داد زیرا او در هنگام نشستن بر روی زمین، از دهان خود خیو انداخت. خطیب به او گفت که اگر او بزرگتر و آگاهتر بود، چنین رفتاری نمیکرد. سپس با ناراحتی به پرورش نادرست فرزندان پادشاهان اشاره کرد و برای تنبیه خادم، چند ضربه نعلین به او زد و گفت که چنین رفتارهایی ناشی از بیادبی است که از نداشتن ادب در تربیت آنان ناشی میشود.
شنیدم که بوعبدالله خطیب مودب امیر ابوالعباس بود برادر فخرالدوله، بر منظره نشسته بود، و امیر ابوالعباس کودک بود از پیش وی فرود آمده بود، خادمی باشه بر دست داشت، آن باشه بخواست و بر دست نشاند، دران میان از دهن خیو بینداخت، چون سوی عبدالله خطیب آمد او را ملامت نمود، و روی ترش کرد و گفت « اگر نه آنستی که تو هنوز خُردی و این ادب نیاموخته من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی » آنگاه گفت « ای سبحان الله تو ملک و ملکزادهای، عزیز ملکان بر دست، تو چنین بیادبی کنی کز دهان خیو بیندازی ؟ » این بگفت، پس نعلین برداشت، و آن خادم را نعلینی چند بر گردن زد، و گفت « شما ملکزادگان را چنین میپرورید ؟ کزیشان بیادبی می آید که اشکره بر دست دارند و خیو اندازند. ؟»
هوش مصنوعی: شنیدم که بوعبدالله، خطیب مودب و برادر فخرالدوله، در حال تماشای منظرهای زیبایی نشسته بود. امیر ابوالعباس، که هنوز کودک بود، از پیش او پایین آمده و خادمی را همراه داشت. آن خادم خواست و بر دست امیر نشاند و در همین حین، دهانش خالی شد و چیزی را به زمین انداخت. وقتی این حرکت را دید، عبدالله خطیب او را شماتت کرد و با چهرهای عبوس گفت: «اگر تو هنوز کودک هستی و ادب را نیاموختهای، من امروز تو را به گونهای تنبیه میکردم که دیگر تکرار نمیکردی.» سپس با تعجب گفت: «چطور ممکن است که تو، فرزند یک پادشاه، چنین بیادبی کنی که از دهان خود چیزی به زمین بیندازی؟» پس از این حرف، او نعلینی بر داشت و خادم را چندین بار مورد سرزنش قرار داد و گفت: «آیا اینطور پرورش میدهید که فرزندان پادشاهان اینقدر بیادب شوند که اینگونه رفتار کنند و چیزهایی را به زمین بیندازند؟»