شمارهٔ ۲۹۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به محبوب خود خطاب میکند و از او میخواهد که سایهاش را از سرش برندارد و محبتش را فراموش نکند. او به زیبایی کلامش همچون طوطی اشاره میکند و از معشوق میخواهد که او را با یک بوسه و محبت از خود دور نکند. شاعر دلش را به آفتاب تعبیر میکند و میگوید که دوستش باید با لطفش نور را از دل او دور نکند. او به خاک کوی محبوب و نورانی بودن آن اشاره میکند و بیان میکند که بدون حضور او، زندگیاش خشک و بیحاله. در پایان، شاعر از محبوب میخواهد که در زمان جدایی از او، او را فراموش نکند و عشقش را از دلش بر ندارد.
ای هما سایه قدم از در من بازمگیرسایه عالی خویش از سر من بازمگیر
هوش مصنوعی: ای هما، لطفاً از در من دور نشو و سایه بلند وجودت را از سر من برندار.
طوطی خوش سخنم شکر من از لب نیستترک یک بوسه بگو شکر من بازمگیر
هوش مصنوعی: طوطی زیبای من، لحن شیرین من به خاطر شکر از لبهای تو نیست. تنها یک بوسه از تو کافی است تا شکرگزاریام را دوباره به یاد آورم.
آفتابا دل من کان (و) محبت گهرستنظر لطف خود از گوهر من بازمگیر
هوش مصنوعی: ای آفتاب، دل من به محبت شبیه یک گوهر است؛ لطف خود را از من دور نکن.
خاک کوی تو که در دیده دلها نورستتوتیاییست زچشم تر من باز مگیر
هوش مصنوعی: خاک کوی تو که در دلها روشنایی میآفریند، همانند دُرّی است که از چشمان اشکبار من دور مکن.
تا بوصل تو که جانان منی در برسمدلبرا جان من از پیکر من بازمگیر
هوش مصنوعی: برای رسیدن به تو که محبوب من هستی، نمیخواهم از بدنم جانم را بگیری، ای دلبر.
من درختم تو بهاری،بفراق چو خزانبرگ من خشک مدار و بر من بازمگیر
هوش مصنوعی: من مانند درختی هستم که تو بهاری هستی. وقتی که جدایی مانند پاییز برای من میآید، برگهای من را خشک نکن و دوباره به من نزدیک نشو.
دل من مجمره و انده تو آتش اوستعود سودای خود از مجمر من بازمگیر
هوش مصنوعی: دل من مانند یک بخاری است و غم تو چون آتش آن، پس ای محبوب، دوباره عطر آرزوی خود را از این بخاری نگیری.
کان مهر توام و سیم و زرم شعر منستسکه خویش ز سیم وزر من بازمگیر
هوش مصنوعی: محبت تو برای من مانند طلا و نقره است و شعر من ارزشی همچون سکه تو دارد. پس لطفاً به من اجازه نده که نقره و طلایت را از من بگیری.
تا ز مستی غرورم ندهی هشیاریجرعه فیض خوداز ساغر من بازمگیر
هوش مصنوعی: تا وقتی که مستی و غرورم را از بین نبری، مرا از هشیاری و آگاهی بینداز و نعمت خود را از من نگیر.
دی مرا گفتی اگر دیر بمانی بردرحلقه یی می زن وپای ازدر من بازمگیر
هوش مصنوعی: تو به من گفتی اگر دیر بیایی، به در بزن و پا را از درم برمیدار!
سیف فرغانی اگر مرگ نخواهی چون جانگلوی نفس خود از خنجر من بازمگیر
هوش مصنوعی: اگر میخواهی مرگ را از خود دور کنی، مانند جانت که به گلوی تو فشرده است، مواظب من باش و از خنجر من دوری کن.