شمارهٔ ۵۱۶
هوش مصنوعی: در این شعر، گوینده به شخصی که در ابتدا با او مهربان بوده و ظاهراً به او کینه داشته، اشاره میکند. او از نیرنگها و رفتارهای دوگانه آن شخص سخن میگوید و ابراز میکند که چگونه دوستیاش را با دشمنی میپنداشتهاند. همچنین، احساس دلشکستگی و عذاب ناشی از محبت یک طرفهاش را بیان میکند و به این نکته میپردازد که محبت او در درونش کاشته شده و حالا بیثمر مانده است. در نهایت، به یادآوری جنگ درونی خود و دیگران اشاره میکند که حتی در دوران دوستی نیز بین آنها تنش وجود داشته است.
ای که با من مهربان صد کینه در دل داشتیبد همیکردیّ و بد را نیک میانگاشتی
هوش مصنوعی: تو که با من مهربان بودی، اما در دل صد کینه نسبت به من داشتی، همیشه بدی میکردی و بدیها را نیک میپنداشتی.
روز و شب از صحبت ما بر حذر بودی از آنکدوستدار خویش را دشمن همیپنداشتی
در طول روز و شب از گفتوگو با ما پرهیز میکردی، زیرا که فکر میکردی کسی که دوستت دارد، در واقع دشمن توست.
من چو سگ زین آستان رو وانگردانم به سنگیار آهو چشم اگر با من کند گرگ آشتی
من مانند سگی در این درگاه هستم و حتی اگر به من سنگ بزند روی خود را بر نمی گردانم و اگر او چشمی به من بیاندازد، حتی اگر شبیه گرگ باشد، با او صلح میکنم.
بر سپاه دل شکست افتاد تا تو سروقدقامتی در صف خوبان چون علم افراشتی
هوش مصنوعی: دل به خاطر زیبایی و قامت دوست به شدت شکست و اسیر شد، همچنان که وقتی تو در میان دیگران ایستادی و زیباییات را به نمایش گذاشتی، دلها را به خود جلب کردی.
بر سر شاخ زبان جز میوه ذکرت نرستتا تو در باغ دلم تخم محبت کاشتی
هوش مصنوعی: درخت زندگیام تنها بار نیکویی از یاد تو میدهد؛ تو که در دل من بذر عشق را کاشتی و باعث رویش احساسات خوب شدی.
ز آتش اندوه تو رنگ از رخ، آب از روی رفتهر که را بر صفحه دل نقش خود بنگاشتی
هوش مصنوعی: از درد و غم تو، رنگ از چهرهام رفته و اشک از چشمانم جاری شده است. هر کسی که بر دل خود نام تو را نوشته، به همین حال گرفتار شده است.
ای ز اول تا به آخر لاف من از لطف توآخرم مفگن چو در اول توام برداشتی
هوش مصنوعی: ای کسی که از آغاز تا پایان، به من لطف کردی، پس من را در نهایت ناامید مکن؛ چون در آغاز، تو مرا از خود برداشت کردی.
سیف فرغانی دگر با خویشتن نامد ز شوقتا تو رفتیّ و ورا بیخویشتن بگذاشتی
هوش مصنوعی: سیف فرغانی دیگر نتوانست خود را با عشق و شوق حفظ کند، تا زمانی که تو رفتی و او را بدون خود رها کردی.
با تو چون بنده عتابی بود سعدی را که گفت«یاد میداری که با ما جنگ در سر داشتی»
سعدی هم مانند من از تو ناراحت و خشمگین بود برای همین گفت:یادت می آید که زمانی آرزوی نبرد با ما را داشتی.