تناجی
فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱

صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها راکه کسی نشکند این گونه صف اعدا را
نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردنکافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را
گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگسای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را
بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوسکه ندانست کسی قیمت این کالا را
حالیا گر قدح باده تو را هست بنوشکه نخورده‌ست کس امروز غم فردا را
کسی از شمع در این جمع نپرسید آخرکز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را
عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کردکه به یک غمزه زند راه دو صد دانا را
سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسمکه بلایی رسد آن سرو سَهی بالا را
به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتادقطره دیدی که نیارد به نظر دریا را؟