تناجی
فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۴۲

ای تنگ شکر تنگ دل از تنگ دهانتوی سرو چمن پا به گل از سرو چمانت
خرسند شکاری که نشینی به کمینشقربان خدنگی که رها شد ز کمانت
تا آینه از خوبی خود با خبرت کردخود را نگرانی و جهانی نگرانت
مانند تو بر روی زمین نادره‌ای نیستزان خوانده فلک نادرهٔ دور زمانت
مویی که بدان بستگی رشته جهان‌هاستدر شهر ندیدیم به جز موی میانت
ماییم و سری در سر سودای محبتآن هم به فدای قدم نامه رسانت
گویند که بالات بلای تن و جان استبر جان و تنم باد بلای تن و جانت
آن جا که فروغی به سخن لب بگشاییطوطی ز چه رو دم زند از شرم لبانت