غزل شمارهٔ ۱۴۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او خود را همچون غریبی تصور میکند که به خاطر زلف محبوبش به ورطه مشکلات افتاده است. شاعر به ناکامی دل باختگان و پیامهای عشق میپردازد و میگوید که چشمش از نور خورشید و ماه پوشیده است چون محبوبش به او توجهی ندارد. همچنین به فتنههایی اشاره میکند که ناشی از زیبایی چشم محبوب است و نشان میدهد که حتی افرادی که به اصول پایبندند، در برابر جذبه عشق ناتوانند. او در پایان به رمز و راز عشق و غمهای ناشی از آن اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که اشعار و نامش از درد عاشقانهاش متأثر شده است.
تا دلم در خم آن زلف سیهنام افتادچون غریبی است که در کشمکش شام افتاد
هوش مصنوعی: وقتی دلم در پیچ و خم آن زلف سیاه گرفتار شد، شبیه غریبهای است که در تاریکی شب با مشکلات روبرو شده است.
سر ناکامی دل باختگان دانستمتا مرا کار بدان دلبر خودکام افتاد
هوش مصنوعی: من فهمیدم که دل باختگان چقدر در عشق خود ناکام هستند، چرا که من نیز به دلبر خودخواه خود وابسته شدم و کارم به او گره خورده است.
چه کنم گر نکنم پیروی باد صباکه میان من و او کار به پیغام افتاد
هوش مصنوعی: چیCarb میتوانم بکنم اگر از نسیم صبحگاهی پیروی نکنم، در حالی که میان من و آن شخص، کار به ارسال پیام افتاده است؟
نظر از روشنی شمس و قمر پوشیدمتا نگاهش به من تیره سرانجام افتاد
هوش مصنوعی: برای اینکه نگاه او به من بیفتد، از درخشش خورشید و ماه چشم پوشیدم.
همه از فتنهٔ ایام ز پا افتادندفتنهٔ چشم سیاهش پی ایام افتاد
هوش مصنوعی: همه به خاطر مشکلات و مشکلات روزگار خسته و بیرمق شدهاند، اما زیبایی و جذابیت چشمهای سیاه او باعث شده که دوباره به زندگی و روزهای خوب امیدوار شوند.
آن که هرگز قدمی از پی ناموس نرفتبر سر کوی خرابات نکونام افتاد
هوش مصنوعی: کسی که هرگز برای حفظ آبرو و شرف خود قدمی برنداشت، در نهایت در جایی افتاد که نام نیک و بزرگی ندارد.
این همه باده که مستان سبو کش زدهاندجرعهاش بود که از لعل تو در جام افتاد
هوش مصنوعی: این همه شرابی که عاشقان نوشیدهاند، تنها جرعهای است که از لبهای تو در جام ریخته شده است.
ریخت تا دام سر زلف تو بر دانهٔ خالمیخورم حسرت مرغی که در این دام افتاد
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و فریبایی زلفت، دلم میگیرد و حسرت میخورم برای پرندهای که در این دام گرفتار شده است.
میگساری که لب و چشم تو بیند، داندکه چرا از نظرم شکر و بادام افتاد
هوش مصنوعی: میگسارانی که زیباییهای لب و چشمان تو را میبینند، متوجه میشوند که چرا از نظر من، شکر و بادام از بین رفتهاند.
نامه گر سوخت ز تحریر فروغی نه عجبکه ز تفسیر غمت شعله در اقلام افتاد
هوش مصنوعی: اگر نامهام به خاطر نوشتههایش بسوزد، تعجبی ندارد که شعلههای غم تو بر کاغذها بیفتد و همه جا را بسوزاند.