غزل شمارهٔ ۳۶۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و حالتهای عاشقانه وحسرتبار شاعر است. شاعر به محبوبش، که به او تشبیه شده به یک "سرو روان"، اشاره میکند و ابراز احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او از زندگی پر از غم و دردمندی خود میگوید و آرزو میکند که محبوبش در کنار او باشد تا دلش از غم آزاد شود.
شاعر در این شعر به یادآوری لحظات شیرین و تلخ عشق، حسرت جوانی و تاثیر عمیق محبوبش بر زندگیاش میپردازد. او همچنین به زیبایی و جذابیت محبوب و تاثیر آن بر خود اشاره میکند و میگوید که در اوج عشق و یادآوریهای عاشقانه، دیگر هیچ چیز برایش جز یاد محبوبش مهم نیست. در نهایت، به این نکته اشاره میکند که تنها در فکر و ذکر محبوبش غرق است و دیگر هیچ نشانی از عشقش نیافته است.
گر دست دهد دامن آن سرو روانمآزاد شود دل ز غم هر دو جهانم
هوش مصنوعی: اگر فرصتی دست دهد، دامن آن معشوقه زیبا را بگیرم، در آن صورت دل من از غم هر دو جهان رها خواهد شد.
آمد به لب بام که خورشید زمینمبگرفت به کف جام که جمشید زمانم
هوش مصنوعی: به لب بام آمدم و دیدم که خورشید به سمت زمین میآید. در دستم هم جامی دارم که نمایانگر قدرت و زیبایی جمشید، پادشاه افسانهای ایران است.
افروخت رخ از باده که آتشزن شهرمافراخت قد از جلوه که غارت گر جانم
هوش مصنوعی: چهرهاش را با نوشیدنی درخشان کرده و اینگونه روشنایی به وجود آورده که مانند آتشافروزی در شهر من است. قامتش از زیبایی و جذابیت چنان است که میتواند جان مرا تسخیر کند.
گر از درم آن سرو خرامنده درآیدبرخیزم و بر چشم خود او را بنشانم
هوش مصنوعی: اگر آن دختر زیبا و دلربا به درون خانهام بیاید، از جای خود برمیخیزم و او را بر پیشانی خود مینشانم.
دی صبح شنیدم ز لب غنچه که میگفتمن تنگ دل از حسرت آن تنگ دهانم
هوش مصنوعی: دیروز صبح از غنچهای شنیدم که میگفت: من به شدت دلتنگ هستم و حسرت آن لبهای کوچک را میخورم.
در عالم پیری سر و کارم به جوانی استپیرانهسر آمد به سرم بخت جوانم
هوش مصنوعی: در دوران پیری، ذهن و افکارم مشغول جوانی است که با وجود سن و سال بالا، هنوز شانس جوانی و نشاط در زندگیام وجود دارد.
اکنون نه مرا کشتی از آن ابرو و مژگاندیری است که من کشتهٔ آن تیر و کمانم
هوش مصنوعی: حالا دیگر نه تو با زیباییهایت قادر به کشتن من هستی، زیرا مدتهاست که من تحت تأثیر آن تیر و کمانی که به قلبم شلیک شد، جان باختم.
صبحم همه با یاد سر زلف تو شد شامیک روز نبودم که نبودی به گمانم
هوش مصنوعی: صبح من با یاد موهای تو آغاز شد و شبم به خاطر این است که یک روز بدون تو نبودم، و فکرم این است که تو همیشه در کنارم هستی.
هم قطره فروریختی از چشمهٔ چشممهم پرده برانداختی از راز نهانم
هوش مصنوعی: همزمان با ریختن یک قطره اشک از چشمم، تو پردهای از رازهای درونیام را کنار زدی.
گفتم که بجویم ز دهان تو نشانیگم گشت در این نقطهٔ موهوم نشانم
هوش مصنوعی: گفتم که از زبان تو نشانی جستجو کنم، اما در این نقطهٔ نامعلوم، آن نشانه گم شده است.
جز فکر رخ و ذکر لبش نیست فروغیفکری به ضمیر من و ذکری به زبانم
هوش مصنوعی: تنها تصورات و یادآوریهای چهره و لبخند او در ذهن من وجود دارد و هیچ چیز دیگری جز این در ذهن و زبانم نیست.