غزل شمارهٔ ۴۶۸
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غم و تنهایی ناشی از عدم حضور معشوق سخن میگوید. او به یاد لحظات شیرین با معشوقش میافتد و از آنچه در غیاب او بر او رفته، شکایت میکند. شاعر بارها اشاره میکند که با وجود انتظار و آرزوی دیدار، معشوق هیچگاه نمیآید و این بیتوجهی برای او دردناک است. حسرت و اشتیاق او به خوبی در قالب ابیاتی زیبا بیان شده و نشان میدهد که عشقی عمیق و در عین حال ناامیدکننده را تجربه کرده است. در نهایت، شاعر حتی از فراموشی و غفلت معشوقش در زمان هلاکش و بعد از آن نیز سخن به میان میآورد.
دامن کشان شبی به کنارم نیامدیکارم ز دست رفت و به کارم نیامدی
هوش مصنوعی: شبی با دامن بلندت به کنارم نیامدی و این باعث شد که کارهایم خراب شود و به هیچ یک از کارهایم رسیدگی نکردی.
در پیش زلف خم به خمت عقدههای دلگفتم که مو به مو بشمارم نیامدی
هوش مصنوعی: در مقابل زلف تو، به دل این راز را گفتم که باید دربارهاش به دقت فکر کنم، اما تو هنوز نیامدی.
در کارگاه دیده نگارا ز روی توگفتم نگارها بنگارم نیامدی
هوش مصنوعی: در جایی که به زیباییهای چهرهات نگاه میکردم، به او گفتم که نمیتوانم آن زیباییها را به تصویر بکشم، اما تو نیامدی تا آنها را ببینم.
گفتی چون جان رسد به لبت خواهم آمدنبر لب رسید جان فگارم نیامدی
هوش مصنوعی: شما گفتید وقتی که جان به لبم برسد، پیش شما خواهم آمد. حالا که جان به لبم رسیده، اما شما نیامدید و من در عذاب و رنج هستم.
شب شد ز تار طرهٔ تو روز روشنمروزی به دیدن شب تارم نیامدی
هوش مصنوعی: شب که شد، تاریک شدن موهای تو باعث شد که من در روشنایی روز هم احساس تنگنا کنم. تو هیچ وقت برای دیدن من در شب تار نيامدی.
با جان نازنین به کمین گاهت آمدمبا تیر دل نشین به شکارم نیامدی
هوش مصنوعی: من با جان عزیزم به درگاه تو آمدهام و با عشق و دلتنگی در انتظار تو هستم، اما تو به دیدارم نیامدی.
خمرم تمام گشت و خمارم ز حد گذشتبا جام می به دفع خمارم نیامدی
هوش مصنوعی: شرابم تمام شده و حالم از حد گذشته است، با یک جام شراب برای رفع حال بد من نیامدی.
اشکم نگارخانهٔ چین ساخت خانه راهرگز به سیر نقش و نگارم نیامدی
هوش مصنوعی: اشک من مانند یک نگارخانه است که به زیبایی خانهاش را تزیین کرده، ولی تو هیچگاه با دیدن زیبایی و نقشهای آنجا به سراغ من نیامدی.
تنها در انتظار، هلاکم نساختیبعد از هلاک هم به مزارم نیامدی
هوش مصنوعی: تنها در انتظار تو بودم و تو حتی بعد از اینکه از دنیا رفتم، به سراغم نیامدی.
تا در میانه بود وجودم ندیدمتتا از میان نرفت غبارم نیامدی
هوش مصنوعی: تا زمانی که وجودم در حالتی خاص بود، تو را ندیدم. وقتی که از بین رفت، و غبار وجودم cleared شد، آن وقت تو نیامدی.
گر گنج دست میدهد از رنج پس چرایک بار در یمین و یسارم نیامدی
هوش مصنوعی: اگر ثروت و گنجینهای از زحمت به دست میآید، پس چرا یک بار هم به کمک من نیامدی؟
تا با خبر نکردمت از عدل شهریاربهر تسلی دل زارم نیامدی
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو را از عدالت پادشاه آگاه نکردم و نتوانستی دلم را آرام کنی، نیامدی.
کشورگشای ناصردین شه که تیغ اوگفتا به چرخ هیچ به کارم نیامدی
هوش مصنوعی: کشورگشای ناصردین شاه که با شمشیرش به آسمان اشاره کرد و گفت: "این شمشیر به هیچ کاری به کار من نیامده است."
دوش از فروغ چشم فروغی به راه تویک دل شدم از جان بسپارم نیامدی
هوش مصنوعی: دیشب به خاطر نگاه زیبایت، تمام وجودم را برای عشق به تو تقدیم کردم، اما تو نیامدی.