تناجی
عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۲۹

نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هستنه به ز کوی مغان گوشه‌ای و جائی هست
دلم به میکده زان میکشد که رندان راکدورتی نه و با یکدگر صفائی هست
ز کنج صومعه از بهر آن گریزانمکه در حوالی آن بوریا ریائی هست
گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذرقدم بنه که در آن کوچه آشنائی هست
فراغ از دل درویش جو که مستغنی استز هرکجا که امیری و پادشاهی هست
به عیش کوش و مپندار همچو نااهلانکه عمر را عوض و وقت را قضائی هست