تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۶

رفت آنکه چشم راحت خوش می‌غنود ما راعشق آمد و برآورد از سینه دود ما را
تاراج خوبرویی در ملک جان در آمدآن دل که بود وقتی گویی نبود ما را
پاسنگ خویش بودم در گوشهٔ صبوریبادی ز سویت آمد اندر ربود ما را
هر روز در شب غم خوش می‌کند سرایمآن دیدنی که اول خوش می‌نمود ما را
از خاک هستی ما گرد عدم برآمدای کاشکی نبودی ننگ وجود ما را
ممکن نگشت توبه ما را ز روی خوبانگیتی به محنت و غم چند آزمود ما را
امروز کو که بیند سرمست و بت‌پرستمآن کو به نیکنامی دی می‌ستود ما را
تیغی ز درد باید محنت‌زدای عاشقکز صیقل محبت نتوان زدود ما را
خسرو چو نیست زآنها کز تو برد به کشتناین پندهای رسمی دادن چه سود ما را