تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۴۵۰

اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آردبا آسوده را کز دست بیخوابی زبون آرد
مرا باری برآمد جان ازین جان درون ماندهکسی باشد که دل بشکافد و او را برون آرد
گله از باد می کردم که نارد زو به جز گردیبه دیده آرزومندم که آن دولت کنون آرد
ز بس دلها که ماند آویخته در زلف مشکینشگهی زو بوی مشک آرد صبا، گه بوی خون آرد
مرا گویند سودا و جنون آرد رخ نیکوبه جان درمانده ام، ای کاش، سودا و جنون آرد
ز بهر آزمودن را چنان دیدم، سزد آن دممبادا هیچ دشمن را دل اندر آزمون آرد
نمودی سیرم و کشتی، ولی از تشنگی مردهبه یکبار آنچنان بد شربتی را تاب چون آرد
به جای جوی شیر از چشم خسرو جوی خون آیدچو فرهاد ار ز خانه رو به کوه بیستون آرد