شمارهٔ ۸۴۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره حال و روز عاشقانهای است که شاعر به شدت دلتنگ یار خود شده و فراق او به حدی رسیده که جانش در خطر است. روزها در آرزوی دیدن او میگذرد و شبها با غم و اندوه سر میکند. شاعر از یار میخواهد که برگردد تا بتواند عشق خود را نشان دهد و بر پای او بوسه بزند. او همچنین از درد و غم دیگر عاشقان میگوید که در absence از محبوب خود رنج میبرند و در نهایت به این نکته اشاره میکند که شرایط سختی که گذرانده، موجب آموختن ادب و درک بهتر از زندگی شده است.
دریاب کز فراق تو جانم به لب رسیددر آرزوی روی تو روزم به شب رسید
هوش مصنوعی: باید بفهمی که در غم دوری تو جانم به لب رسیده و در حسرت دیدن روحت روز به شب تبدیل شده است.
روزم به غم گذشت و شبم تا چسان رود؟روزی عجب گذشت و شبی بوالعجب رسید
هوش مصنوعی: روز من به اندوه سپری شد و شب هم معلوم نیست چطور خواهد گذشت. روز عجیبی را پشت سر گذاشتم و شب هم به طرز شگفتانگیزی فرا رسیده است.
باز آی تا به بوسه فشانم به پای توکز عشق پای بوس تو جانم به لب رسید
هوش مصنوعی: برگرد و به من اجازه بده که با بوسههایی به پاهایت محبت و عشقام را ابراز کنم، چرا که عشق و محبت به تو به حدی رسیده که جانم در آستانه رفتن است.
زین پس به جان غمزدگان از کجا رسد؟کان رفته بازگشت و زمان طرب رسید
هوش مصنوعی: پس از این، چطور میشود که درد و رنج غمزدگان از جایی به دست آید؟ چرا که آنکه رفته است، دیگر برنمیگردد و زمان خوشی و شادمانی فرا رسیده است.
خسرو ندیده بود ادب روزگار هیچاینک ز حادثات جهانش ادب رسید
هوش مصنوعی: خسرو هرگز آداب و نحوه برخورد با دنیا را ندیده بود، اما حالا از تجربیات و رویدادهای زندگی، آداب و ادب را آموخت.