شمارهٔ ۹۱۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق خود سخن میگوید. او میگوید که جانش از عشق به تنگ آمده و دلش در فراق یار در عذاب است. وقتی به سوی او میرود، احساس میکند که جانش در میان این عشق خلاصه شده و ناگهان به یاد او میافتد. او همچنین به نکتهای اشاره میکند که با دیدن محبوب، صبرش به پایان میرسد و غم فقدان او را بر دوش میکشد. شاعر به زیبایی ابرو و چهره محبوب اشاره میکند و میگوید که این زیبایی باعث غرق شدن امیدش شده و زندگیاش دچار تغییرات سختی گشته است. در نهایت، او به یاد خسرو و یادگارهایی که از او باقی مانده، احساس خالی بودن و افسوس میکند.
فغان که جان من از عاشقی به جان آمدز دست چشم و دل خویش در فغان آمد
هوش مصنوعی: آه که جان من از عشق به شدت به تنگ آمده است، چشمانم و دلم به شدت گلهمند شدهاند.
به راه دیدم و گفتم رود به خانه، نرفتبه سویم آمد و اندر میان جان آمد
هوش مصنوعی: در مسیر حرکت به خانه، دیدم که رودخانهای در حال حرکت است. اما به جای رفتن به طرف من، به سمت دیگری رفت و در این میان، روح و جانم را برداشت.
ندیده بودم و دعوی صبر می کردمدلم نماند در آن دم که ناگهان آمد
هوش مصنوعی: من هیچگاه شکایت از صبر نکرده بودم، اما در آن لحظه ناگهان چیزی پیش آمد که دلم دیگر طاقت نیاورد.
تو دیر زی که مرا جان من بکشت امروزنظاره تو که چون عمر جاودان آمد
هوش مصنوعی: تو به تأخیر آمدهای، اما حضور تو امروز جانم را میکشد، زیرا دیدن تو به اندازهٔ عمر جاودانی بود.
به گردن دگران آمدم شب از کویتبه پای خویش ز کوی تو چون توان آمد
هوش مصنوعی: شب به خاطر تو به کوی تو آمدم، اما حالا نمیدانم چگونه میتوانم دوباره برگردم، زیرا بیوقفه به پاهای خودم تکیه کردهام.
غم تو دوش همی برد جان، به دل شد صلحدل کسان که خیال تو در میان آمد
هوش مصنوعی: غم تو بر دوش من سنگینی میکند و جانم را میآزارد، اما با آمدن خیال تو به قلبم، دلهای دیگران آرامش پیدا کرده است.
گران نیامده کوه غم تو بر دل مندمی ز وصل زدم، بر دلت گران آمد
هوش مصنوعی: غم تو بر دلم سنگینی نمیکند، زیرا لحظهای از وصال تو را چشیدهام، اما برای تو یاد من سنگین و دشوار است.
ز ابرویت که به کشتی سرنگون ماندامید غرق شد و عمر بر کران آمد
هوش مصنوعی: از ابرویت که باعث غرق شدن کشتی شده، امید من از بین رفت و زندگیام به پایان رسید.
نمانده بود ز خسرو اثر که دی ناگاهتو رخ نمودی و بیچاره زان جهان آمد
هوش مصنوعی: خسرو دیگر نشانی از خود باقی نگذاشته بود، تا اینکه ناگهان تو ظاهر شدی و او از دنیای قبلی خود به عالم دیگری منتقل شد.