شمارهٔ ۹۸۸
هوش مصنوعی: شعر به بیان احساس غم و ناامیدی شاعر میپردازد. او از نداشتن صبر و دشواری روزگار صحبت میکند و به یاد روزهایی میافتد که با معشوق خوشحال بود. شاعر به تعبیر درد و رنج ناشی از این جدایی میپردازد و به معشوق پیشنهاد میکند که لبهایش را برای آزار او استفاده نکند، زیرا این موجب آرامش دلش نمیشود. او همچنین هشدار میدهد که نباید خود را به زلف معشوق بند کند، چون از چنین رابطهای هیچ منفعتی نخواهد برد. در نهایت، به عشق و بندگی در برابر معشوق اشاره میکند.
شحنه غم دواسپه می آیدصبر نزدیک من نمی پاید
هوش مصنوعی: غم مانند یک شتر بارکش به سراغ من میآید و صبر و تحملم مدت زیادی دوام نمیآورد.
روزگارم به خشم می ناردو آسمانم به سرمه می ساید
هوش مصنوعی: زندگیام به طرز ناخوشایندی میگذرد و آسمان به رنگ غمگینی در آمده است.
رفت روزی که با تو خوش بودیمهرگز آن روز رفته باز آید؟
هوش مصنوعی: روزی که با تو خوش بودیم، دیگر بر نمیگردد. آیا آن روز که گذشته است، دوباره میآید؟
لب چه خایی برای کشتن من؟خود فلک پست دست می خاید
هوش مصنوعی: چرا لب تو برای کشتن من باید نزدیک شود؟ خود آسمان هم دست به کار میشود.
زان لب آسایشی بده دل رازانکه از گریه می نیاساید
هوش مصنوعی: از همان لب، آرامشی به دل بده؛ چرا که دل از بس که گریه کرده، آرام نمیگیرد.
بعد ازینم به بند زلف مبندکز چنین بسته هیچ نگشاید
هوش مصنوعی: بعد از این، زلفت را به منفذی نبند که از چنین گرهای هیچ چیزی آزاد نخواهد شد.
خسروت چون به عشق شد بندهخوانیش گر غلام خود، شاید
هوش مصنوعی: وقتی تو به عشق میرسی، مانند خسرو میگویی که ممکن است اگر تو او را بخوانی، به عنوان خدمتکار او درآید.