شمارهٔ ۱۲۳۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ترس خود نسبت به بلاها میگوید و از یاری مینویسد که زیبایی خاصی دارد. او به این موضوع میپردازد که غم و درد ناشی از فاصله از معشوقش او را عذاب میدهد. با وجود این، شاعر میخواهد روزی آشنایانش را بسوزاند؛ زیرا شبهای زیادی را در خیابان بیسرانجام و درد کشیده است. او به حسرت دلهایی میپردازد که در عجب و حیرت ماندهاند. در نهایت، او از احساسات درونی خود و آتش عشق و شور و شوقی که در دل دارد، سخن میگوید. شاعر به وضوح بیان میکند که چگونه این اشتیاق و غم، زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده است.
نترسم از بلا چون دیده بر رخساره ای دارمکه جان غم کشی بی غیرتی بیکاره ای دارم
هوش مصنوعی: نگران مشکلات نیستم چون چهرهای را میبینم که با آن میتوانم غمهایم را تحمل کنم، و در حالی که نگران چیزی نیستم، زندگی را بیفایده و بیهدف سپری میکنم.
بخواهم سوخت روزی عاقبت این آشنایان راکه هر شب بر سر کویش رهی خونخواره ای دارم
هوش مصنوعی: من آرزو میکنم روزی این آشنایان به درد و رنج گرفتار شوند، زیرا هر شب بر سر کوی آنها دلی خونین و زخم خورده دارم.
نظر در یار مشغول است و جان در بار بربستنتو، ای نظارگی، دانی که من نظاره ای دارم
هوش مصنوعی: به عشق و زیبایی محبوبم نگاه میکنم و در عین حال احساساتم در حال وداع با تو هستند. ای تماشایی، آیا میدانی که من خودم نیز تماشایی دارم؟
نمی دانم، حکیما، دل کجا شد در جگر خوردنببینی در غریبستان یکی آواره ای دارم
هوش مصنوعی: نمیدانم، ای خردمند، دل من کجا رفته است؛ در حالی که در تنهایی و سختی، یکی از آشنایان آواره و بیخانمان را در دیار غربت میبینم.
برآمد دودم از جان، چند سوزم زین دل پارهمسلمانان، نه دل دارم که آتش پاره ای دارم
هوش مصنوعی: آتش درونم شعلهور است و بیتابی میکشم؛ در حالی که دل شکستهای از مسلمانان دارم. دیگر نه دل آرامی دارم و نه سوزی برای آتش این دل پاره.
چو خاک خفتگان رفتم به رخ، و اکنون که حاصل شدچگونه بر چنان یاری چنین رخساره ای دارم؟
هوش مصنوعی: به ناز و زیبایی چهرهی محبوبم فکر میکنم، اما اکنون که به دست آمده است، نمیدانم چگونه باید با چنین زیبایی رو به رو شوم.
ز آه خسروش، یارب نگیری گر چه آن ناداننیارد هیچ گه در دل که من بیچاره ای دارم
هوش مصنوعی: از گریه و ناله خسرو غافل مشو، اگرچه آن نادان هیچ گاه در دلش این را نمیفهمد که من چقدر بیچاره هستم.