شمارهٔ ۱۳۳۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی عمیق خود سخن میگوید. او آرزو دارد که اگر بخت یاری کند، معشوقش را با تمامی وجود در آغوش بگیرد و حتی اگر لبهایش تلخ باشد، آن را شیرین بنگرد. همچنین، او با اشاره به عقل و هشیاری، میگوید که در صورت مقابل شدن با معشوق، عقل را نادیده میگیرد. عشق او همچون آتشی است که با وجود تلاش برای پنهان کردن آن، شعلهورتر میشود. شاعر در نهایت بیان میکند که در زندگیاش، هیچ چیز نمیتواند او را از یاد معشوقش دور کند و در هر شرایطی، خود را برای او فدای میکند. به طور کلی، این شعر احساس عمیق و تسلیم عاشقانه را به تصوير میکشد.
بخت اگر یاری دهد چون جان در آغوشش کنمتلخ گوید ز آن لب و همچون شکر نوشش کنم
هوش مصنوعی: اگر بخت به من کمک کند، مثل جان خودم او را در آغوش میگیرم و اگر چه از لبهایش تلخی بشنوم، اما همچنان مثل شکر، از او لذت میبرم.
بر سر من عقل، اگر دعوی هشیاری کندروی تو بنمایم و از خویش بیهوشش کنم
هوش مصنوعی: اگر عقل بخواهد ادعای آگاهی کند، من تصویر تو را نشان میدهم و خودم را از بیخودی در میآورم.
آتش عشقش فرو پوشم درین شخص چوکاهشعله روشن تر شود هر چند خس پوشش کنم
هوش مصنوعی: من شعلههای عشقش را درون خود خاموش میکنم، اما هرچه بیشتر تلاش کنم تا آن را پنهان کنم، این آتش در وجودم روشنتر میشود.
سر فرو آرم ز دوش و رانم اندر راه اوچون فرو مانم ز رفتن باز بر دوشش کنم
هوش مصنوعی: وقتی که سرم را از دوش بردارم و در راه او حرکت کنم، اگر نتوانم به جلو بروم، دوباره بر دوش او مینشانم.
آفتاب عارض آن مه که در یاد من استکافرم تا صبح محشر گر فراموشش کنم
هوش مصنوعی: هر روز که به یاد چهرهی آن معشوق میافتم، مانند خورشید در آسمان میدرخشد. چنانکه اگر او را فراموش کنم، تا روز قیامت کافر خواهم بود.
کو سگی از کوی تو تا از برای زندگیمن دم او گیرم و چون حلقه درگوشش کنم
هوش مصنوعی: کسی را از کوی تو در میانه میجویم تا از وجودش بهرهمند شوم و چون حلقهای در گوشش بیفکنم.
آشنا باید که گیرد دست خسرو، زان زمینهین در آبم، زانکه چون دریاست، در جوشش کنم
هوش مصنوعی: آشنا باید کسی باشد که دست شاه را بگیرد، از اینجا در آب هستم، چون دریا در حال جوشیدن.