شمارهٔ ۱۴۳۳
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق ناکام و درد دلش اشاره میکند. او از این که معشوقش نتوانسته به دل او راه پیدا کند، گلایه دارد. با وجود تمام عشق و احساساتی که او بیان میکند، معشوق نه تنها متوجه این عشق نمیشود بلکه انگار به نوعی از او دور است. شاعر از احساسات عمیق خود مینویسد و معتقد است که هیچ کاری نمیتواند این جدایی را برطرف کند. در نهایت، او از هر بابت تلاشش برای جلب توجه معشوق بینتیجه میماند و به ناامیدی میرسد.
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: من از دل پر از درد و رنج نمیتوانم تو را به بیرون برانم، چه باید بکنم؟ از جان سوخته و آزرده هم نمیتوانی جدا شوی، چه کنم؟
تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبیانیس خاطر مجنون نمی شوی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: تو به زیبایی لیلی هستی، اما هیچ وقت دل مجنون را همراهی نمیکنی. حالا من چه باید بکنم؟
به یک فسون که بگردی، در آمدی به دلمکنون ز دل به صد افسون نمی شوی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: با یک جادو و فریب به قلبم راه پیدا کردی، ولی حالا که از دل به صد فریب و جادو هم وارد نمیشوی، چه کار باید بکنم؟
هزار قصه نوشتم ز خون دل بر توتو هیچ بر سر مضمون نمی شوی چه کنم
هوش مصنوعی: من هزاران داستان از دل پرخونم برای تو نوشتم، اما تو هیچ توجهی به معنا و مضمون آنها نمیکنی. حالا چه کار کنم؟
به جان تو که فراموش نیستی نفسیاگر چه می شدی، اکنون نمی شوی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: به جان تو که هرگز فراموش نمیشوی، حتی اگر روزی هم فراموش میشدی، الان حتی به آن وضعیت هم نمیرسی. من چه کاری میتوانم بکنم؟
ز دیده رفتن این خونم، آخر از جایی ستولی تو آگه ازین خون نمی شوی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: خون من از چشمانم رفته و این اتفاقی است که از جایی شروع شده، اما تو از این غم و درد بیخبری. حالا نمیدانم چه کار باید بکنم؟
مگو به طعن که خسرو مکن فراموشمکنم اگر بشوی، چون نمی شوی چه کنم؟
هوش مصنوعی: نگو که من را به طعنه فراموش کردهای، چون اگر به یاد من هم نیافتی، چه کاری از دستم برمیآید؟