تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۵۰۰

باز این دل من رو به که آورد، ندانم؟وان صبر که بوده ست، کجا کرد، ندانم؟
شب ها منم و گوشه غم حال من این استحال دل آواره شبگرد ندانم
آن گرد که می خیزد ازان راه ببینیدو آن کیست سوار از پی آن گرد، ندانم؟
اشک از سفر کوی ویم تحفه غم آوردمن خوش تر ازین هیچ ره آورد ندانم
بازم به جگر می خلد آن قامت چون تیرساقی، قدح باده که من درد ندانم
یاری که برنجد ز جفا، یار نگویممردی که بترسد ز بلا، مرد ندانم
از هر که بپرسند بگوید که چه خسرویک سوخته حادثه پرورد ندانم