شمارهٔ ۱۵۰۶
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عشق و دردهایی است که از جدایی و فراق ایجاد میشود. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که او به خاطر زیباییاش از دیگران متمایز است، اما این زیبایی باعث آزار او شده است. شاعر دربارهٔ خندهها و غمهای معشوق صحبت میکند و بیان میکند که چقدر برای او دلتنگ است. او از دردی میگوید که جان او را میآزارد و همچنین از نداشتن همدردی و یاری در این غمها شکایت کرده است. در نهایت، شاعر به این موضوع اشاره میکند که حتی اگر دیگران به او سنگ بزنند، همچنان عشق او را گلی زیبا میداند و نباید او را آسیب پذیر تلقی کنند.
همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست اینبت خانه نشین است این، نه ماه خانه گردست این
هوش مصنوعی: تو در حال حرکت بودی و مردم میگفتند که این بت (مجسمه) که در خانه نشسته، به حسن و زیبایی خاصی میباشد، اما او هیچگاه به گرد ماه درخشان نمیرسد.
نگویم چشم و غمزه ست این که بهر جان من داریکه پیکان شکار است آن و شمشیر نبردست این
هوش مصنوعی: من نمیگویم که این چشم و ناز و عشوه تو فقط زیبایی است، زیرا آنچه که برای جان من میکنی به اندازهای دردناک و خطرناک است که شبیه پیکان شکار و شمشیر جنگ است.
لبت گه گه بخندیدی به روی زعفران رنگمچه شد آخر نه اکنون هم همان رخسار زردست این؟
هوش مصنوعی: لبخند تو که مثل زعفران زیبا و دلنشین بود، چه بر سر من آمده است؟ چرا هنوز هم صورت من زرد و بیحالت است؟
خوشم با آب چشم خویش تا گفتی که «غم می خور»و لیکن هم تو می دانی که ناخوش آبخوردست این
هوش مصنوعی: من از اینکه با اشکهایم خوشحالم، چرا که تو گفتی «غم بخور»، اما خودت هم میدانی که این حالت برای من خوشایند نیست.
مرا دردی ست اندر جان که هم با جان رود بیروندگر درد آنکه همدردی نیابم، وه چه در دست این
هوش مصنوعی: من دردی در وجودم دارم که آنقدر عمیق است که با خودم میرود. درد دیگری هم هست که وقتی به آن فکر میکنم، میفهمم هیچ همدردی ندارم. این شرایط واقعاً سخت و غیرقابل تحمل است.
هر آن خاکی که می ریزد به شرط از دیده بپذیرمولی شرطی که گویندم که از کوی تو گر دست این
هوش مصنوعی: هر خاکی که به زمین بریزد را میپذیرم، اما فقط به شرطی که گفته شود وقتی که از کوی تو دورم.
به شوخی می زنی سنگم، گل است این بر رخ عاشقگل مردان مزن بر روی خسرو، چونکه مردست این
هوش مصنوعی: به طور شوخی به من بیاحترامی میکنی، اما این زیبایی بر چهره عاشق است. بر چهره کسی چون خسرو، دست نزن، چون او مردی است بزرگ و با ارزش.