تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۵۲۵

نه بی یادت برآید یک دم از مننه بی رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی که دانیبه شرط آن که گویی «مرهم از من »
دلم را خون تو می ریزی و ترسمکه خواهی خون بهای دل هم از من
مرا از هر که دیدی پیش کشتیمگر کس را نمی بینی کم از من
اگر آهی برآرم از دل تنگبه تنگ آیند خلق عالم از من
کجا کارم به عالم راست گردد؟که برگشتی چو زلف پر خم از من