شمارهٔ ۱۵۳۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از جدایی و غم ناشی از آن سخن میگوید. او احساس میکند که پس از جدا شدن از یارش، غم و اندوه او را تسخیر کرده است و آرزو میکند ای کاش هرگز یار را نمیدید. او خود را در این غم غرق شده و میگوید که حتی اگر رها شود، نمیتواند غم یار را فراموش کند. شاعر همچنین از بیکسی و ستمی که بر او رفته سخن میگوید و به مرگ به عنوان تنها راه نجات از این درد اشاره میکند.
تا از بر تو جدا شدم منیارب که غمت چه کرد با من
هوش مصنوعی: وقتی از تو دور شدم، ای خدا، دیگر غم تو چه بر سر من آورد.
از دیدن تو ز دست رفتمای کاش ندیدمی ترا من
هوش مصنوعی: از دیدن تو به شدت تحت تأثیر قرار گرفتم و ای کاش هرگز تو را نمیدیدم.
سیماب شدی و از خیالتدر خویش گمم چو کیمیا من
هوش مصنوعی: تو مانند نقره در آمدهای و به خاطر خیالت، خود را گم کردهام؛ شبیه به طلا.
رفت آن که به یکدیگر رسیدیممن بعد کجا تو و کجا من
هوش مصنوعی: رفت آن که به یکدیگر رسیدیم، حالا نمیدانم کجا تو هستی و کجا من.
گیرم به غمم رها کنی توهرگز غم تو رها کنم من!
هوش مصنوعی: اگر تو غمم را فراموش کنی، هرگز نمیتوانم غمت را فراموش کنم.
گر زنده بمانم اندر این غمجز مرگ نخواهم از خدا من
هوش مصنوعی: اگر در این غم و اندوه زنده بمانم، هیچ چیزی جز مرگ از خدا نمیخواهم.
کس نیست بدین ستم گرفتاربا خسرو دل شکسته یا من
هوش مصنوعی: هیچکس را نمیبینم که به این شدت در زنجیر ستم باشد، مثل من یا کسی که دلش به خاطر خسرو شکسته است.