شمارهٔ ۱۹۲۴
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی احساسات و دردهای عاشقانه میپردازد. شاعر به صبا (باد) خطاب میکند و میگوید که اگر تو زلف معشوق را نمیچرخاندی و کاری برای او نمیکردی، حال و روز عاشق به این شکل نبود. او به داستان عشق و رنجهایی که به خاطر بیتوجهی معشوق میکشد اشاره میکند و میگوید که اگر عشق را میشناختی، ممکن بود نشانهای به انسانها نشان دهی. شاعر حسرت میخورد که اگر معشوق را میشناخت، شاید دلش را به راحتی نمیسپرد. در نهایت، او با تأکید بر رنج و آتش عشق، میپرسد که اگر صبا از این آتش آگاه بود، چرا کمکی نکرده است.
صبا زلف ترا گر دم ندادیگره بر کار من محکم ندادی
هوش مصنوعی: اگر نسیم زیبا زلف تو را به من نرساند، پس به کار من نیز درست و محکم رسیدگی نکرده است.
ور از درد دل ما بودی آگاهمشاطه گیسویت را خم ندادی
هوش مصنوعی: اگر از درد دل ما باخبر بودی، هرگز گیسوانت را به زیبایی فر نداشتی.
وگر در عقل گنجیدی خیالشورق بر دست نامحرم ندادی
هوش مصنوعی: اگر در ذهن و فکر تو جای بگیرد، به هیچکس اجازه نخواهی داد که دربارهاش حرف بزند و آن را به دست دیگران بدهی.
حکیم ار عشق دانستی، خرد رانشان سوی بنی آدم ندادی
هوش مصنوعی: اگر حکیم محبت را بشناسد، هرگز نشان خرد را فقط به انسانها نمیدهد.
وگر عاشق به دست خویش بودیعنان دل به دست غم ندادی
هوش مصنوعی: اگر عاشق خودت بودی، نمیذاشتی دلات را در دست غم بسپاری.
وگر جاوید بودی ملک مقصودسلیمان دیو را خاتم ندادی
هوش مصنوعی: اگر ملک و سلطنت همیشه و جاودان بود، سلیمان به دیو خاتم قدرت نمیداد.
صبا هم دوزخی دانست ما راوگرنه سوز ما را دم ندادی
هوش مصنوعی: نسیم صبحگاهی هم ما را در زمره دوزخیان به حساب آورد، وگرنه اگر میدانست چقدر دلتنگ و آتشین هستیم، هرگز به ما نمیرسید.
ستد جان و جوانی داد ما راچه می کردم، اگر آن هم ندادی
هوش مصنوعی: من جان و جوانیام را به تو بخشیدم، حالا اگر آن را هم به من نمیدادی، چه میتوانستم بکنم؟
خلاصی دیدی ار خسرو ز زلفشگره ها را ز گریه نم ندادی
هوش مصنوعی: اگر دیدی که خسرو از زلفش گرهها را باز میکند، بدان که از غم و گریه کمنمیکند.