شمارهٔ ۱۹۳۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و درد جدایی صحبت میکند. او به یک جای دلنشین اشاره میکند که در آن امیدی به دیدار محبوب ندارد. همه مردم از آتش عشق میسوزند، اما او به خاطر دوستی داغی ناگوار را تحمل میکند. شاعر از زاغی میخواهد که سایهاش بر استخوانهای او بیفکند، و از طرفی به این موضوع اشاره میکند که عمرش به بطالت گذشته و نمیخواهد به طعنههای دیگران توجه کند. او عشق را نه به عنوان یک جرم، بلکه به عنوان باری سنگین میبیند و به جای امیدی به زندگی، تنها مرگ را در چشماندازش میبیند. در پایان، او بیان میکند که ستم عشق بیش از تهدیدی از سوی دشمنانش بر او تأثیر میگذارد.
مرا دل با یکی مانده ست جاییکه ناید روزی از کویش صبایی
هوش مصنوعی: دل من در جایی است که دیگر نمیتواند صبحی از حسرت یار را تحمل کند.
همه کس ز آتش بیگانه سوزدمن مسکین به داغ آشنایی
هوش مصنوعی: همه افراد از آتش بیگانه و ناآشنا آسیب میبینند، اما من، که در اوضاع بدتری هستم، به خاطر شوق و درد دوستی سوزش میکشم.
بیا، ای زاغ، کاین آن استخوان استکه بر وی سایه اندازد همایی
هوش مصنوعی: بیا ای زاغ، این استخوان همان چیزی است که پرندهای بزرگتر بر روی آن سایه میافکند.
مزن طعنه پریشانیم بگذارکه عمرم رفت بر باد هوایی
هوش مصنوعی: به من طعنه نزنید و به حال نزارم نپردازید، اجازه دهید که عمرم به بطالت سپری شود.
به جرم عشق کشتن حاجتم نیستکه داند عشق کردن هم سزایی
هوش مصنوعی: به خاطر عشق نیازی به کشتن ندارم، زیرا میدانم که خود عشق نیز مجازات و عواقبی دارد.
مه و خورشید گو، بر جای خود باشکه ما هم شاهدی داریم جایی
هوش مصنوعی: ماه و خورشید، شما هم در مکان خود قرار بگیرید، زیرا ما در اینجا گواهی داریم که شاهد هستیم.
ز عشقت کار من جایی رسیده ستبجز مردن نمی بینم دوایی
هوش مصنوعی: با عشق تو به جایی رسیدهام که جز مرگ هیچ درمانی برای دردهای من نمیبینم.
ز تیغت بیم خسرو بیش از این نیستکه گیرد دامنت خون گدایی
هوش مصنوعی: بیش از این نمیترسم از شمشیر تو، تنها نگرانم که دامن تو به خون یک گدا آلوده شود.