بهجت آباد خاطره سی
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از زیباییهای محبوبش صحبت میکند و حسرت جدایی را احساس میکند. او توصیف میکند که چگونه عشق به او آسیب میزند و در عین حال زیباییهای عشق را ستایش میکند. احساساتی چون غم، شادی، و دلتنگی در این صداها موج میزند و شاعر میخواهد که عشقش به او وفادار بماند. در نهایت، شاعر از تغییرات فصلها نیز سخن میگوید و به زوال زیباییها و خاطرات گذشته اشاره دارد.
اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاریگج گلمه ده دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری
هر شب با شمردن ستاره به انتظار یار نشستهام. یار دیر کرده است و باز نیمهشب شده است.
گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سسباتمیش قولاغیم گؤرنه دؤشور مکده دی داری
مصرع اول: چشمم به راه، نه سیاهی (قارالتی-قرنتی_آشنای قابل تکیه که نه نزدیک است نه انقدر دور که به مانند سیاهی دیده میشود) وجود دارد و نه صدایی.
بیر قوش آییغام! سویلیه رک گاهدان اییلده رگاهدان اونودا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری
گاهی پرنده ای با ناله پیامی میدهد که من بیدارم ، اما گاه به نظر او هم با لالایی باد به خواب میرود
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر منمندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری
همه خوابیدهاند. تنها خدا بیدار است و من. کسی از من پایینتر و از او بالاتر نیست.
قورخوم بودی یار گلمه یه بیردن یاریلا صبحباغریم یاریلار صبحوم آچیلما سنی تاری!
هراسانم که مبادا یار نیاید و سپیده بدمد، ای صبح تو را به خدا نیا که سینه ام زخمی می شود!
دان اولدوزی ایسته ر چیخا گؤز یالواری چیخمااو چیخماسادا اولدوزومون یوخدی چیخاری
ستاره ی صبحگاهی می خواهد به آسمان در آید و دیده ام التماس می کند که بیرون نیا، اگر او هم نیاید باز هم ستاره ی من (یار) بیرون نخواهد آمد
گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبحقاش بیله آغاردیقجا داها باش دا آغاری
او نمی آید و از بخت من اکنون سپیده می دمد، چون ابرو سفید گردد همانا موی سر سفید است(بخت بد در همه جا)
عشقین کی قراریندا وفا اولمیاجاقمیشبیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری؟
گویا قرار بر این بوده است که عشق تصمیم به وفا نگیرد. نمیدانم چرا طبیعت چنین تصمیمی گرفته است.
سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدیسینه مده أورک وارسا کسیب قیردی داماری
تو گویی آخرین بانگ خروس مانند خنجری فرو رفت و اگر در سینه ام قلبی وجود داشت تمام رگهایش را برید
ریشخندله قیرجاندی سحر سویله دی: دورماجان قورخوسی وار عشقین اوتوزدون بو قماری
سحرگاه با ناز و عشوه ریشخندی زد و گفت بیدار نشو در قرار عشق ترس باختن جان است،تو باختی این قمار را
اولدوم قره گون آیریلالی او ساری تئلدنبونجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری
روزگارم سیاه گشت از دوری آن یار مو طلایی همین روزهای سیاه زندگی من است که رنگ رخساره ام را کرده زرد
گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلاردریایه باخار بللی دی چایلارین آخاری
هر اشکی که از دیده فرو ریزد منو هدف قرار میدهد بدیهی است مقصد تمام رودخانه ها به سوی دریا میباشد
از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیبباخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی قیزاری
از بس هجران و دوری رنگ رخسار من را همانند برگ خزان زرد نموده اگر نگاه کنی به صورت خودش مثل گل سرخ قرمز شده
محراب شفقده ئوزومی سجده ده گؤردومقان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری
در محراب شفق خودم را در سجده دیدم اگر غرق در خون باشم غمی نیست کافیست که رویم به سوی تو باشد
عشقی واریدی شهریارین گللی- چیچکلیافسوس قارا یل اسدی خزان اولدی بهاری
شهریار عشقی داشت همانند گل زیبا و شاداب افسوس که باد سیاهی وزید و بهارش را خزان کرد