بخش ۷۲ - مویه کردن ویس بر جدایى رامین
هوش مصنوعی: این متن شعری است از شاعر بزرگ ایرانی، نظامی گنجوی، که درباره غم و درد جدایی از معشوق میگوید. ویس، دلبر آذین، با رفتن خود موجب عذاب و اندوه شاعر میشود. شاعر به یاد روزهای خوشی که در کنار او بوده، غصه میخورد و از جدایی رنج میکشد. او به توصیف احساسات عمیق خود میپردازد و میگوید که زندگیاش بدون محبوبش معنا ندارد. غم و دلتنگی او آنقدر عمیق است که در شب، دردش بیشتر میشود و دلش مانند باغی بیثمر حس میشود. او در ادامه به تمثیلهایی مانند باران، ابر و دریا اشاره میکند تا حال و احساسات خود را به تصویر بکشد. در نهایت، شاعر آرزوی وصال را دارد و میگوید که زندگی بدون معشوق به مرگ میماند.
چو ویس دلبر آذین را گسی کردبه درد و داغ دل مویه بسی کرد
هوش مصنوعی: وقتی ویس معشوقهاش را از دست داد، به شدت قلبش را دچار درد و رنج کرد و بسیار گریه و زاری کرد.
مر آن مردی که این مویه بخوانداگر با دل بود بی دل بماند
هوش مصنوعی: آن که این غم را نجوا کند، اگر دلی داشته باشد، بیدل خواهد ماند.
کجا شد آن خجسته روزگارمکه بودی آفتاب اندر کنارم
هوش مصنوعی: کجا رفت روزهای خوشی که تو در کنارم بودی و مثل آفتاب روشنایی میبخشیدی؟
مرا کز آفتاب آمد جداییچگونه پیشم آید روشنایی
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم روشنایی را در پیش خود داشته باشم، وقتی که جدایی از خورشید برای من به وجود آمده است؟
برانم زین دو چشم تیره دو رودکه ماه و آفتابم کرد پدرود
هوش مصنوعی: از این دو چشم تاریک فاصله میگیرم، چرا که این نگاهها باعث شدهاند که من با ماه و آفتاب وداع کنم.
اگر نه آفتاب از من جدا شدجهان بر چشم من تیره چرا شد
هوش مصنوعی: اگر آفتاب از من دور شود، چرا دنیا برای من تاریک میشود؟
منم بیمار و نالان در شب تارکه در شب بیش باشد درد بیمار
هوش مصنوعی: من مسافر خسته و پژمردهای هستم که در این شب تاریک تنها درد و رنج خود را تحمل میکنم و این شب به اندازهای طولانی و سخت است که درد و رنج من بیشتر میشود.
نکردم بد به کس تا نبینمچرا اکنون ز بد روزی چنینم
هوش مصنوعی: من هیچ زمان به کسی بدی نکردم، پس نمیدانم چرا اکنون چنین روزهای بدی را تجربه میکنم.
ز بخت بد دلم را هر زمانیتو پنداری در آید کاروانی
هوش مصنوعی: به خاطر بدی سرنوشتم، هر لحظه انتظار دارم که خوشبختی به سراغم بیاید و زندگیام تغییر کند.
بدرّد این دل از بس غم که در اوستبدرّد نار چون پر گرددش پوست
هوش مصنوعی: دل من از شدت اندوه به شدت در حال نابودی است، مانند میوهای که وقتی پر شود، پوستش ترکیده و دستخوش آسیب میشود.
دلی بسته به چندین گونه بیدادنه تابد خور درو و نه وزد باد
هوش مصنوعی: دل بستهای که به دلیل انواع ظلم و نادانی دیگران، نه آفتاب میتواند به آن برسد و نه نسیم میتواند در آن بیفتد.
همیشه در دل من ابر داردازیرا زین دو چشمم سیل بارد
هوش مصنوعی: در دل من همیشه ابری وجود دارد، زیرا از این دو چشم من سیل اشک جاری است.
ببندد ابر و آنگه برگشایدچرا ابر دلم چندین بپاید
هوش مصنوعی: ابرها بسته میشوند و سپس باز میشوند؛ پس چرا ابر دل من اینقدر درنگ کند و نرود؟
ازیرا شد رخم همرنگ دینارکه گردد کشت زرد از ابر بسیار
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه رنگ صورتم شبیه رنگ سکههای طلا شده، زمین نیز به خاطر بارانهای زیاد به زردی میزند.
بیامختهست عشق من دبیریبدین پژمرده رخسار زریری
هوش مصنوعی: عشق من به خوبی آموخته است که با چهرهای نزار و پژمرده، مانند یک نویسنده، سخن بگوید.
به خون من نویسد گونه گونهحروف غم به خطهای نمونه
هوش مصنوعی: صورت من با خونم نوشتههای غم را به شکلهای متفاوت و زیبا ترسیم میکند.
چه رویست این که رنگش چون زریرستچه بختست این که عشق او را دبیرست
هوش مصنوعی: این چهره چه زیباست که رنگش به طلا میماند، و چه بخت خوشی دارد کسی که عشق او را به نظم درآورده است.
مرا عشق آتشی در دل برافروختدلم با هر چه در دل بد همه سوخت
هوش مصنوعی: عشق مانند آتش در دل من شعلهور شد و همه چیزهایی را که در دلم ذخیره کرده بودم، از بین برد.
مرا بر دل همیشه رحمت آیدز بس کز عشق وی را محنت آید
هوش مصنوعی: همیشه وقتی به دل میآیم، محبت و رحمت نسبت به او حس میکنم، زیرا از شدت عشق به او درد و رنجی در دل دارم.
اگر بی دانشی کرد این دل ریشچنین شد لاجرم از کردهٔ خویش
هوش مصنوعی: اگر این دل شکسته به خاطر نادانیاش اینگونه شده، باید نتیجهٔ عمل خود را بپذیرد.
بدا کارا که بود این مهربانیببرد از من دل و جان و جوانی
هوش مصنوعی: بدبختانه چه کار بدی است که این عشق و مهربانی از من دل و جان و جوانیام را میگیرد.
گر او را خود من آوردم به گیهانجزای من بسست این داغ هجران
هوش مصنوعی: اگر من او را به دنیا بیاورم، جزای من تنها همین درد جدایی خواهد بود.
چنین داغی کزو تا جاودانیبماند بر روان من نشانی
هوش مصنوعی: این ناراحتی و خاطرهای که از آن باقی مانده، به قدری عمیق و ماندگار است که تا ابد در وجود من تاثیر خواهد گذاشت.
کجایی ای نگار تیر بالامرا بین چون کمانی گشته دو تا
هوش مصنوعی: ای زیبای من، کجایی؟ من را ببین که چقدر در عشقت شعلهورم، مثل کمانی که به دو قسمت خم شده است.
تو تیری من کمانم در جداییچو رفتی نیز با زی من نیایی
هوش مصنوعی: تو همچون تیر هستی و من کمان؛ هنگامی که از هم دور میشویم، وقتی که میروی، دیگر با یاد من باز نخواهی گشت.
بپیچم چون به یاد آرم جفایتچو آن شمشادگون زلف دو تایت
هوش مصنوعی: وقتی به یاد بدعهدیهایت میافتم، مانند شمشادی که زلفهای زیبایت را میپیچم.
بلرزم چون بیندیشم ز هجرانچو گنجشگی که تر گردد ز باران
هوش مصنوعی: وقتی به دوری و جدایی فکر میکنم، مانند گنجشکی میلرزم که از باران میترسد.
دلی دارم به دستت زینهاریندید از تو مگر زنهارخواری
هوش مصنوعی: من دلی دارم که به دست توست، اما هیچ گاه از تو چیزی جز طلب یاری و کمک ندیدم.
دلت چون داد آزارش فزودنقرارش بردن و دردش نمودن
هوش مصنوعی: وقتی دل کسی را آزار میدهی، آرامش او را از بین میبری و به او درد میرسانی.
نه بر تو همچو مادر مهربان بودنه مهرت را همیشه دایگان بود
هوش مصنوعی: نه تو مانند مادر مهربان بودی و نه عشق و محبتت همیشه پایدار و ماندگار بود.
نه گیتی را به چشم تو همی دیدز چشم بد همی بر تو بترسید
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که شخصی به خاطر زیبایی چشمان تو، به دنیا و زیباییهای آن توجهی ندارد و از نگاههای ناپسند دیگران نسبت به تو نگران است.
نه دیدار تو بودش کام و امیدنه رخسار تو بودش ماه و خورشید
هوش مصنوعی: او نه امید و آرزویی از دیدار تو داشت و نه چهرهات به اندازه ماه و خورشید برایش دلانگیز بود.
نه بالای تو بودش سرو و شمشادنه زین شمشاد بودی جان او شاد
هوش مصنوعی: در اینجا به این موضوع اشاره میشود که نه تنها زیباییهای طبیعی مانند سرو و شمشاد در بالاترین مرتبه وجود تو قرار ندارند، بلکه همین شمشاد هم نمیتواند موجب شادابی و سرزندگی روح تو باشد. در واقع، چیزی فراتر از زیباییهای ظاهری برای شادی و خوشبختی وجود دارد.
بنفشه بر دو زلفت کی گزیدیطبرزد با لبانت کس مزیدی
هوش مصنوعی: بنفشهای که بر دو زلفت نشسته، آیا با لبانت کسی دیگری به زیباییات افزوده است؟
چرا با جان من چندین ستیزیچرا بیهوده خون من بریزی
هوش مصنوعی: چرا با من اینقدر درگیر هستی؟ چرا بیدلیل به من آسیب میزنی و زندگیام را مختل میکنی؟
نه من آنم که بودم دلفروزترخم ماه شب و خورشید روزت
هوش مصنوعی: من دیگر آن شخص قبلی نیستم که تو را با زیباییام سحر کرده بودم؛ چهرهام مانند ماه در شب و خورشید در روز تو را روشنی میبخشید.
نه مهرت بود هموراه ندیممنه بویت بود همواره نسیمم
هوش مصنوعی: نه عشق تو همیشه همراه من بوده و نه بوی تو همیشه مثل نسیم در کنارم وزیده است.
نه روی من ز عشقت بود زریننه اشک من ز جورت بود خونین
هوش مصنوعی: نه چهرهام از عشق تو درخشان است و نه اشکهایم از درد تو رنگ خونین دارند.
نه رود از هجر تو بر رخ گشادمنه سنگ از مهر تو بر دل نهادم
هوش مصنوعی: نه به خاطر دوری تو اشکی از چشمانم ریختم و نه سنگی از محبت تو بر دل خود گذاشتم.
نه جز تو نیست در گیتی مرا کسدرین گیتی هوای من توی بس
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچکس جز تو برای من وجود ندارد و تنها تو هستی که در این جهان به فکر منی.
مرا دیدی ز پیش مهربانیکنون گر بینیم گویی نه آنی
هوش مصنوعی: وقتی مرا دیدی، مهربانی کن. اما اکنون اگر ببینمت، احساس میکنم که تو همان شخص قبلی نیستی.
نه آنم که تو دیدهستی نه آنمدر آنگه تیر و اکنون چون کمانم
هوش مصنوعی: من نه آن کسی هستم که تو به آن فکر میکنی و نه در حال حاضر و در گذشته مثل تیر و کمان مشخصی هستم.
زدم بر رخ دو دست خویش چندانکه نیلوفر شد آن گلنار خندان
هوش مصنوعی: با دستان خود آنچنان به صورت خویش زدم که آن گل قرمز خندان به نیلوفر تبدیل شد.
دهم آبش همی زین چشم بی خوابکه نیلوفر نباشد تازه بی آب
هوش مصنوعی: من همواره از چشمی بیخواب، آبی میافشانم؛ زیرا که نیلوفر نمیتواند بدون آب تازه باشد.
بنام تا بنالد زیر بر ملببارم تا ببارد ابر بر گل
هوش مصنوعی: با نام خدا، برای اینکه گل زیر باران بر روی زمین جوانه بزند، من باید بر آن ببارم تا ابر هم بر آن باران ببارد.
دو چشم من ز سرخی مثل لاله ستبرو بر اشک من مانند ژاله ست
هوش مصنوعی: دو چشم من به زیبایی و سرخی گل لاله میماند و اشکهایم همچون قطرات شبنم روی گلبرگهاست.
درخت رنج من گشست بی برتن امید من ماندست بی سر
هوش مصنوعی: درختی که نماد رنج من است، با درد و زخمهایش رشد کرده اما امید من دیگر حقیقتی ندارد و خالی از معناست.
مرا دل دشمنست ای وای بر منچرا چاره همی جویم ز دشمن
هوش مصنوعی: دل من به دست دشمن افتاده و از این وضعیت ناراحت هستم. چرا باید به دنبال راهحلی برای مشکلاتی باشم که از سوی او ایجاد شدهاند؟
چه نادانم که از دل چاره جویمکه خودیکباره دل برد آب رویم
هوش مصنوعی: چه بیخبرم که به دنبال راه حلی از دل هستم، در حالی که خود آن دل ناگهان به سمت آب میرود و مرا رها میکند.
دل من گر نبودی دشمن منچنین عاصی نبودی در تن من
هوش مصنوعی: اگر دل من دشمن من نمیبود، اینقدر در وجود من نافرمانی نمیکرد.
پر آتش شد دلم چون گشت سرکشبلی باشد سزای سرکش آتش
هوش مصنوعی: دل من همچون آتش شعلهور شده است، زیرا که طبیعت سرکش و ناآرام دارد. این کابوس سرکشی، حاکی از حقیقتی است که هر سرکش باید با عواقب آتشین خود مواجه شود.
بنال ای دل که ارزانی بدینیکه هم در این جهان دوزخ ببینی
هوش مصنوعی: ای دل، شکاوه کن که چه آسان قیمت خود را فراموش کردهای، در حالی که همزمان در این دنیا عذاب و درد را تجربه میکنی.
قضا ما را چنین کردهست روزیکه من گریم همه ساله تو سوزی
هوش مصنوعی: سرنوشت ما به گونهای رقم خورده که در روزی که من اشک میریزم، تو همیشه دلی آتشین و پر از سوز و گداز داری.
بدین سان زندگانی چون بود خوشکه من باشد در آب و تو در آتش
هوش مصنوعی: زندگی به این صورت خوش است که من در حالتی آرام و خنک هستم و تو در شرایطی پرحرارت و هیجانانگیز.
جهان دریا کنم از دیدگانمپس آنگه کشتی اندر وی برانم
هوش مصنوعی: میخواهم جهان را به مانند دریا ببینم و پس از آن، کشتی خود را در آن به حرکت درآورم.
ز خونین جامه سازم بادبانمبه باد سرد خود کشتی برانم
هوش مصنوعی: با پارچهای که از خون ساختهام، بادبان درست میکنم و با آن کشتیام را در باد سرد به حرکت درمیآورم.
چو باد از من بود دریا هم از مننباشد کشتیم را موج دشمن
هوش مصنوعی: به مانند باد، دریا نیز از من است؛ پس چگونه ممکن است که دشمنان کشتی ما را غرق کنند.
عدیل ماهیان باشم به دریابکه خود چون ماهیم همواره در آب
هوش مصنوعی: در دریا مانند ماهیها باشم، چرا که خودم نیز همیشه در آب حضور دارم و چون ماهی زندگی میکنم.
فرستادم به نزد دوست نامهبرو پیچیده خون آلوده جامه
هوش مصنوعی: نامهای به دوست فرستادم که در آن، لباس خونیای را بستهبندی کردهام.
بخواند نامهٔ من یا نخواندبداند زاری من یا نداند
هوش مصنوعی: نامهام را بخواند یا نخواند، فرقی نمیکند؛ اما بداند که من چقدر در درونم درد و زاری دارم، حتی اگر از آن بیخبر باشد.
ببخشاید مرا از مهر گوییکند با من به پاسخ مهر جویی
هوش مصنوعی: مرا ببخشید اگر محبت و دوستی من به شما را بیان میکنم، چون شما نیز در جستجوی محبت و دوستی با من هستید.
نباشد عاشقان را زین بتر روزکه چشم نامهای دارند هر روز
هوش مصنوعی: عاشقان هر روز منتظر یک نامه یا خبر هستند، و این انتظار برای آنها سختتر از هر روزی است.
بشد روز وصال و روز خوشیکه من با دوست کردم ناز و گشّی
هوش مصنوعی: روزی فرا رسید که من با دوست خود به شادی و خوشی پرداختم و از او ناز و لذت بردم.
کنون با او به نامه گشت گفتارو گر خسپم بود در خواب دیدار
هوش مصنوعی: الان صحبتهای ما به نامهنگاری تبدیل شده است و اگر به خواب بروم، باز هم او را در خواب میبینم.
بماندم تا چنین روزی بدیدموزان پایه بدین پایه رسیدم
هوش مصنوعی: من صبر کردم تا این روز را ببینم و به این جایگاه رسیدم.
چرا زهر گزاینده نخوردمچرا روزی به بهروزی نبردم
هوش مصنوعی: چرا از زهر و مشکل استفاده نکردم و چرا روزی به خوشبختی و خوبی نرسیدم؟
اگر مرگ من آنگه در رسیدیمگر چشمم چنین روزی ندیدی
هوش مصنوعی: اگر روزی مرگ من به سراغم بیاید، مگر ممکن است که چنین روزی را پیش از آن دیده باشم؟
روان را مرگ روز کامرانیبسی خوشتر ز چونین زندگانی
هوش مصنوعی: مرگ روحی که به خوشبختی دست یافته، بسیار دلپذیرتر از چنین زندگیای است.
جهانا خود ترا اینست پیشهکه با بی دل کنی خواری همیشه
هوش مصنوعی: دنیا اینگونه است که اگر با افرادی که دل ندارند و احساسات را درک نمیکنند، هم نشین شوی، همیشه در خطر ذلت و خفت خواهی بود.
همان ابری که باری درد و زاریازو بر بیدلانت سنگ باری
هوش مصنوعی: همان ابری که برای تو باران غم و اندوه میبارد، بر دل بیدلهای تو سنگینی میکند.
همان بادی که آرد بود گلزارهمی نادر به من بوی تن یار
هوش مصنوعی: بادی که عطر گلزار را به همراه دارد، بوی تن محبوبم را نیز به سوی من میآورد.
چه بد کردم که او با من چنینستمگرباد تو با من هم به کینست
هوش مصنوعی: من چه گناهی کردهام که او با من اینگونه رفتار میکند؟ مگر اینکه باد هم به خاطر کینه با من همراه شده است.
بهار خاک را بینم شکفتهزمین را در گل و دیبا گرفته
هوش مصنوعی: بهار را میبینم که خاک شکفته و زمین پوشیده از گل و پارچههای نرم و زیباست.
بهار من ز من مهجور ماندهچو جان پاک از تن دور مانده
هوش مصنوعی: بهار من از من دور است، همانطور که جان پاک از بدن جدا مانده است.
همانا خاک در گیتی ز من بهکه او را نوبهارست و مرا نه
هوش مصنوعی: به یقین، در این دنیا خاک برای او بهاری دارد و من از آن بهرهای ندارم.