غزل شمارهٔ ۱۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از مرگ و فانی بودن زندگی سخن میگوید و حسرت جدایی از دوستان و نزدیکان را بیان میکند. او به این نکته اشاره میکند که از عمرش چیزی باقی نمانده و به جز دوست واقعی، هیچ کس دیگری در زندگیاش باقی نمانده است. در ادامه، او به عدم آرامش و رنجهای زندگی اشاره میکند و حس تنهایی و دردی که به دنبال از دست دادن یاران و عزیزانش احساس میکند را توصیف میکند. در نهایت، شاعر از فقدان امید و کمک در این دنیا صحبت میکند و میگوید که تنها ناله و اندوهی که در دلش مانده، مونس اوست. این اشعار نشاندهنده ناامیدی و سوگواری اوست که در دنیای پر از غم و تنهایی زندگی میکند.
از عمر بسی نماند ما رادر سر هوسی نماند ما را
هوش مصنوعی: از زندگی ما زمان زیادی باقی نمانده و هیچ آرزویی در دل ما نیست.
رفتیم ز دل غبار اغیارجز دوست کسی نماند ما را
هوش مصنوعی: از دل ما گرد و غبار دیگران رفت و جز دوست هیچکس برای ما باقی نماند.
رفتیم به آشیانهٔ خویشرنج قفسی نماند ما را
هوش مصنوعی: به خانهٔ خود برگشتیم و دیگر هیچ دردی از زندان بر ما باقی نمانده است.
از بس که نفس زدیم بیجاجای نفسی نماند ما را
هوش مصنوعی: با آنقدر نفس کشیدن بیهدف، دیگر جایی برای نفس کشیدن صحیح و مفید برای ما باقی نمانده است.
یاران بِشُدَند رفتهرفتهدمساز کسی نماند ما را
هوش مصنوعی: دوستان کمکم از ما دور شدند و حالا دیگر هیچکس نیست که با ما همراهی کند.
گرمی بردند و روشنائیز ایشان قبسی نماند ما را
هوش مصنوعی: آنها گرما و روشنی را از خود گرفتند و چیزی از آنها برای ما باقی نماند.
گلهایْ رفتند زین گلستانجز خاروخسی نماند ما را
هوش مصنوعی: در این گلستان، دیگر هیچگونه گلی وجود ندارد و فقط خار و خس باقی مانده است.
دلواپسیِ دگر نداریمدر دهر کسی نماند ما را
هوش مصنوعی: ما دیگر دلنگرانی برای کسی نداریم، چون در این دنیا کسی برای ما نمانده است.
کو خضرِ رهی در این بیابانبانک جرسی نماند ما را
هوش مصنوعی: در این بیابان که ما هستیم، دیگر نشانی از خضر نیست و صدای چنگ و ساز هم به گوش نمیرسد.
جز ناله که مونس دل ماستفریادرسی نماند ما را
هوش مصنوعی: جز صدای نالهام که تنها همراه دل ماست، کسی نیست که به داد ما برسد.
بستیم چو فیض لب ز گفتارچون همنفسی نماند ما را
هوش مصنوعی: وقتی که از خوشی و لذت صحبت کردن با همنفسی که بهدردبخور باشد، محروم شدیم، دیگر جایی برای گفتوگو باقی نمانده است.