غزل شمارهٔ ۱۷۸
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق میپردازد. شاعر میگوید که عشق بر او تسلط کامل پیدا کرده و هیچ اختیاری برایش باقی نگذاشته است. او اشاره میکند که عشق باعث شده هیچ اثری از جان و هویت او در بدنش باقی نماند و غبار غم بر دل و چهرهاش نشسته است. شاعر در این شعر به غم و اندوه ناشی از عشق و ناتوانی از پیدا کردن فرصت برای بیان درد و شکایتش اشاره میکند و در نهایت حسرت و ناکامی خود را از عدم توانایی در عشق ورزی و ابراز احساساتش نشان میدهد.
عشق آمد و اختیار نگذاشت در کشور دل قرار نگذاشت
هوش مصنوعی: عشق وارد شد و مانع انتخاب شد، در دل آرامش و ثباتی نگذاشت.
از جان اثری نماند در تن وزخاک تنم غبار نگذاشت
هوش مصنوعی: هیچ اثری از جان در بدن باقی نمانده و از خاک تنم هیچ غباری به جا نمانده است.
کیفیت چشم پرخمارت در هیچ سری خمار نگذاشت
هوش مصنوعی: چشمان زیبا و دلربایت هرگز در دل هیچ کسی حس خمار و غم را ایجاد نکرد.
پنهان میخواست دل غمت را این دیدهٔ اشگبار نگذاشت
هوش مصنوعی: دل من میخواست غم تو را پنهان کند، اما این چشمان پر اشک اجازه ندادند.
تا جلوه کند درو جمالت اشگم در دل غبار نگذاشت
هوش مصنوعی: تا زمانی که زیبایی تو در دل من نمایان شود، اشکهایم هیچ اثری از غبار و کدورت باقی نگذاشت.
عبرت نتوان گرفت از دهر چون فرصت اعتبار نگذاشت
هوش مصنوعی: از روزگار نمیتوان پند گرفت، زیرا فرصت برای اندیشیدن و تأمل فراهم نیست.
نشگفته بریخت غنچه دل تعجیل خزان بهار نگذاشت
هوش مصنوعی: دل غنچهگون ما بدون اینکه چیزی بگوید، در انتظار خزان بهار نماند و بهسرعت اندوه خود را نشان داد.
رفتم که بپاش جان فشانمدستم بگرفت و یار نگذاشت
هوش مصنوعی: من به سوی عشق رفتم تا جانم را نثار کنم، اما محبوبم دستم را گرفت و گذاشت که این کار را انجام ندهم.
رفتم که کنم شکایت از فیض کوتاهی روزگار نگذاشت
هوش مصنوعی: به خاطر مشکلاتی که زمانه برایم به وجود آورده، نتوانستم از فیض شکایت کنم و حرف دلم را بزنم.