تناجی
فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۶۱

نگاه ارکنی جان ستانی تغافل کنی دلز وصلت جگر خستگانرا مه من چه حاصل
چه لطفت نوازد کسی را چو قهرت گدازدچو زهر تو نوش است و نوش تو زهر قاتل
چو آئی ز شادی دهم جان روی چون ز اندوهز دست فراق و وصال توام کار مشکل
نشینی بر من دمی هوشم از سر ربائیچو برخیزی از پیش من فرقتت خون کند دل
برافرازی ار قد و قامت قیامت شود راستبر افروزی ار رخ شود نور خورشید عاطل
اگر جان ستانی و گر دلربائی بهر حالبود دل زهر جا ز هر کس بسوی تو مایل
چه سازد ز دست بتان ستمگر دل فیضبجز آنکه خواند الا ما خلا الله باطل