غزل شمارهٔ ۶۳۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به نقد زهد ظاهری و پارساییهای ساختگی میپردازد و اعلام میکند که از این سنخ خودداریها و جداییها بیخبر است. او دل خود را تنها برای وصال دوست میخواهد و نسبت به جدایی بیتوجه است. شاعر از دوگانگی و خودسازیهایی که از آنها رنج میبرد، سخن میگوید و خود را در عشق محبوب غرق میبیند، از اینرو از زنجیر خودخواهی و خودنمایی آزاد شده است. او بر این باور است که در حقیقت تنها یکبودن و وحدت را در عشق میجوید و از سخن گفتن درباره فضایل و نکات مثبت خود خودداری میکند، زیرا به ذات عشق و حقیقت میپردازد و نه به تشریفات ظاهری.
من این زهد ریائی را نمیدانم نمیدانمرسوم پارسائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من نمیدانم این زهد و ظاهرسازی چیست و از آداب پارسایی و پرهیزگاری هم چیزی نمیدانم.
دل من مست جانانست و جانانش همی بایدبهشت آن سرائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دل من به عشق محبوبش دریاست و او باید خانهای را بسازد که بهشت باشد. اما من نمیدانم چرا و چهطور.
وصال دوست میباید مرا پیوسته روز و شبمن این رسم جدائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دوست را باید که همیشه در کنار خود داشته باشم و از بودن او لذت ببرم. من نمیدانم چهطور باید با جدایی کنار بیایم و این را قبول ندارم.
زخود یکتا شدم خود را ز دوش خویش افکندممن این دلق دو تائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من تنها شدم و بار خود را از دوش برداشتم. این لباس دوگانهای را که به تن دارم، نمیشناسم و نمیدانم که چیست.
ز خود بگذشتم و محو جمال دوست گردیدمخودی و خودنمائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: از خود گذشتم و در زیبایی محبوب غرق شدم، دیگر خبری از خودم و خودنمایی ندارم و نمیدانم چه میشود.
یکی گویم یکی دانم یکی بینم یکی باشمدوتائی و سه تائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من یکی را بیان میکنم، یکی را میشناسم و یکی را میبینم، ولی وقتی نوبت به وجود خودم میرسد، نمیدانم که چرا گاهی به نظر میرسد چند وجود دارم و از این پیچیدگی آگاه نیستم.
دلم دیوانهٔ زلفش شد آنجا ماند جاویدانز زنجیرش رهائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دل من به خاطر موهای او دیوانه شده و در آنجا جاودانه مانده است، اما نمیدانم چگونه از این زنجیر رهایی یابم.
سخنها بر زبان میآیدم لیکن نمیگویمچو علتهای عالی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من همواره حرفهایی برای گفتن دارم، اما به خاطر این که دلیلهای مهم و عمیق را نمیشناسم، سکوت میکنم و چیزی نمیگویم.
من نیکم و گر بد فیض گو مردم ندانندزبان خودستائی را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من خوبم و اگر بد هم به نظرم بیاید، دیگران نمیدانند. من دربارۀ خودم صحبت کردن را نمیفهمم.