غزل شمارهٔ ۹۲۵
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از جدایی و فراق یک معشوق روحانی و تأثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید. او احساس میکند که پس از رفتن یار، حسرت و غم بر دلش سنگینی میکند و دنیا برایش تیره و تار شده است. شاعر امیدوار است که روزی دوباره به وصال یار برسد و نور چشمانش را دوباره ببیند. او از عشق و زیبایی معشوق خود یاد کرده و با احساساتی عمیق از شعر و خط او سخن میگوید. در انتها، شاعر از امید به وصال و فراغت از غم و فراق سخن گفته و آرزو میکند که روزی این جدایی به پایان برسد.
جدا شد از بر من آن انسی روحانیشدم اسیر بلای فراق جسمانی
هوش مصنوعی: از من جدا شد آن دوستِ روحانی و اکنون در فراق او، اسیر مشکلات و دردهای جسمانی شدهام.
برفت یار و از او ماند حسرتی در دلمن و خیال وی و گفتگوی پنهانی
هوش مصنوعی: دوست رفت و در دل من حسرتی باقی ماند، به یاد او و یادگاری از گفتوگوهای نهانی که با هم داشتیم.
برفت روشنی چشم و شد جهان تیرهنه شب شناسم و نه روز از پریشانی
هوش مصنوعی: روشنایی چشمم از دست رفت و دنیا تاریک شد، نه شب را میشناسم و نه روز را، از شدت پریشانی و سردرگمی.
بود که بار دگر خدمتش شود روزیکنم بطلعت او باز دیده نورانی
هوش مصنوعی: روزی دوباره به دیدار او خواهم رفت و چهرهاش را که پر از نور و روشنی است، مشاهده خواهم کرد.
شود که باز به بینم لقای میمونشوصال او بمن و من بوصلش ارزانی
هوش مصنوعی: شاید دوباره بتوانم چهرهی زیبا و خجستهاش را ببینم و به وصل او برسم؛ اینکه او نیز مرا به وصال خود بپذیرد.
بود بنامهٔ مشگین اوفتد نظرمکشم بدیده از آن سرمهٔ سلیمانی
هوش مصنوعی: در درون خود با زیبایی و جذبهاش، نگاه من را به سویش جلب میکند و من به خاطر آن چشمان مانند سرمهاش، محو تماشای او میشوم.
بدیدن خط او دیدهام شود روشنبخواندن سخنانش کنم گل افشانی
هوش مصنوعی: وقتی به زیباییهای او نگاه میکنم، چشمم روشن میشود و با شنیدن کلماتش، شادی و نشاط را به دل میآورم.
بیا وصال که تا زندگی ز سر گیرمبرو فراق ببر از برم گران جانی
هوش مصنوعی: بیا تا با هم به وصل و نزدیکی بپردازیم، زیرا میخواهم زندگی را از نو آغاز کنم. دوری و جدایی را از من دور کن که برایم سخت و طاقتفرسا شده است.
ز فیض تا نفسی هست مژده وصلیکه عن قریب رود زین سراچهٔ فانی
هوش مصنوعی: تا زمانی که نفس میکشم، خبر خوش وصالی در راه است که به زودی از این خانهٔ فانی رحلت خواهم کرد.